پارت پنجاه و نهم :
طولی نکشید که پدر برگشت.این بار با لباس های راحتی اما همچنان با حفظ همان نگاه جدی و حساب شده اش روی زمین نشست و تکیه به پشتی داد.
سکوت سنگینی بینمان در جریان بود و او بدون این که کلامی حرف بزند منتظر توضیح بود. مادر با کنجکاوی با فاصله از همسرش چهار زانو نشست و بالاخره سکوت را شکست و رو به من و عاطفه گفت:
_بشینین.چرا هنوز سرپا ایستادین؟
صدایش آرام بود اما این آرامش را نمیشنا
لطفا صبر کنید...
