پارت پنجاه و هشتم :
چند ثانیه بعد از رفتن آقا امیرحسام هنوز به درِ اتاق خیره مانده بودم.صدای قدمهایش که از راهرو دور میشد کمکم در همهمهی سالن پذیرایی گم شد.
نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی سینهام گذاشتم. قلبم هنوز تند میزد اما چیزی درونم سبکتر شده بود.جوابم را صریح و قاطع داده بودم.
یک《 نه》و تمام...
همین یک کلمه با تمام سادگیاش انگار بخشی از سنگینی امشب را از روی شانههایم برداشته بودØ
لطفا صبر کنید...
