خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت هفتاد و چهارم :
لای پلکهایش با صدای آرام پرستار باز شد. اتاق نیمه روشن بود. پرستار که چکش کرد، دردش از قبل کمتر بود اما همچنان شقیقهاش ضربان داشت. خواست سرش را بچرخاند که درد زخمِ گردنش نالهاش را درآورد. پرستار آرام، گردنش را نگه داشت و زخم رویش را بررسی کرد. با مهربانی توضیح داد:
-یه خرده کشیده شدنِ زخم باعث شده که زهر دردت بیشتر باشه اما زود خوب میشه! بد زخم نیستی انگار! هان؟
لحظهای که کشید
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0عالی بود مثل همیشه ..خسته نباشید خانم محمدی عزیز دست مریزاد👏 من خیلی خوشم اومد از رمانتون 🥰