پارت شصت و چهارم :

بیتا که مطمئن شده بود ابوتراب قرار است حتی پس از عبور از مرز همراهی‌اش کند، تکه‌ای از کیکی که در دست داشت جدا کرد ولی پیش از اینکه آن را سمت دهانش ببرد، گفت:
-راستی میتونم به مامانم زنگ بزنم؟می‌خوام از حال بابام خبر بگیرم.
ابوتراب ظرف خالی شده‌ی آبمیوه را پایین آورد و جواب داد:
-نه.
-چرا؟
ابوتراب خیره به جاده‌ی پیش رویش جواب داد:
-مگه نمیدونی تو چه شرایطی هستی؟بهتره فØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    راست میگه دیگه کدوم عاشقی عاقله که بیتا دومیش باشه🫠 خسته نباشی قشنگم

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    والا

    ۳ هفته پیش
  • محرابی

    0

    واقعا ترسناکه که داری به اون شهر نفرین شده نزدیک میشی بیتا بااون وضعیتت خیلی نگرانم بااون جانیا چطورروبرو میشی. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    امیدوارم سالم برگردن🥲

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️