پارت هفتاد و دوم :

با هین بلند هاله و چرا گفتن مضطربش، هاتف بلافاصله جواب داد:
-الان خوبه. نگران نباش! فقط ممکنه من شب نیام خونه! مامان اینا چیزی نفهمن!
-خیالت راحت... ولی بیام پیشت داداش؟ به خدا خوب نیستیا!
-لازم شد بهت زنگ می‌زنم!
هاله که می‌دانست اصرار بیش از حد، فایده‌ای ندارد فقط با خواهش و دلواپسی از او خواست مراقب خودش باشد و بی‌خبرش نگذارد. هاتف با تشکر کوتاهی، فقط تاکید کرد که کسی متوجه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    چه حقیقتی هست که باران بفهمه همه چیز عوض میشه..دلم نمیخواد بین باران و هاتف جدایی بیفته🥺

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️