گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت صد و هفتم :
پیراهن سفید سادهای پوشیده بود و نگاهش مدام بین حنا و دیوار خیال میچرخید. چند لحظهای همانجا ساکت ماند؛ انگار هنوز برای گفتن چیزی که مدتها گوشهای از دلش نگه داشته بود، دنبال جرئت میگشت. حنا لبخند کوچکی زد:
- حتما.
مرد لحظهای مکث کرد. انگشتهایش را به هم قفل کرد و بعد دوباره بازشان کرد:
- اگر منم داستانمو تعریف کنم... میکشید؟
حنا نگاهش کرد:
- اگه بتونم چیزی که میâ€
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
فخری
0مرسی از رمان بی نظیرت نسترن جون عاالی بود دست گلت درد نکنه عزیزم🍀💚🍀💚🍀💚🍀💚
۳ هفته پیشHani
0مرسی قشنگم که زود پارت گذاشتی خیلی قشنگ بود مثل همیشه عالی بود مسیح عششق منه دیگه فیبریتم ♥️♥️♥️😘
۳ هفته پیشعارف
2عالی بود قلمتون مانا
۳ هفته پیشZ.k
0وای از بس این پسر گله
۳ هفته پیشZ.k
1خیلی خوبه که حنا گلی این دختر دلنازک ما یکی مثل مسیح با فهم و شعور را داره که سنگ صبور ش باشه🥰🥰
۳ هفته پیشزهرا
0عالی بود میوه😂😂🙏
۳ هفته پیشزهرا
1وایی نمیدونی آمدم دیدم پارت داریم چقدر خوشحال شدم مرسی نویسنده جونم که منو از خماری درآوردیم 😘🥰🌱🙏👌❤️چقدر حنا مسیح کنار هم قشنگن کاش زود این دوریشون و تموم کنم🤗🥰
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

aram
2عالی بیست زودزودپارتوبذار👍🏻🌹