گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت صد و هفتم :
پیراهن سفید سادهای پوشیده بود و نگاهش مدام بین حنا و دیوار خیال میچرخید. چند لحظهای همانجا ساکت ماند؛ انگار هنوز برای گفتن چیزی که مدتها گوشهای از دلش نگه داشته بود، دنبال جرئت میگشت. حنا لبخند کوچکی زد:
- حتما.
مرد لحظهای مکث کرد. انگشتهایش را به هم قفل کرد و بعد دوباره بازشان کرد:
- اگر منم داستانمو تعریف کنم... میکشید؟
حنا نگاهش کرد:
- اگه بتونم چیزی که میâ€
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
لطفا صبر کنید...
