درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت چهل و ششم :
به خودم می آیم و دنبال اش می دوم.
چادر اش را می کشم و او بر می گردد و چشم های خیس اش را نمایان می کند.
با گریه می نالم.
- چرا اینجوری میکنی محبوبه؟ مگه همیشه خودت نمیگفتی عاشق شدن لطف خداست که شامل بعضی ها میشه؟ حالا منم از اون بعضی هام، مثل تو، مثل خیلی ها.
با گریه چادر اش را رها می کند و محکم سرش میزند.
- نه حالا می فهمم هر کی عاشق میشه زندگیش تباه میشه، مثل منِ بدبخت، مثل منِ بÛ
لطفا صبر کنید...
