پارت چهل و ششم :

به خودم می آیم و دنبال اش می دوم.
چادر اش را می کشم و او بر می گردد و چشم های خیس اش را نمایان می کند.
با گریه می نالم.
- چرا اینجوری میکنی محبوبه؟ مگه همیشه خودت نمیگفتی عاشق شدن لطف خداست که شامل بعضی ها میشه؟ حالا منم از اون بعضی هام، مثل تو، مثل خیلی ها.
با گریه چادر اش را رها می کند و محکم سرش میزند.
- نه حالا می فهمم هر کی عاشق میشه زندگیش تباه میشه، مثل منِ بدبخت، مثل منِ بÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️