پارت بیست و هفتم :

سالار موهایش را جمع کرده، به یک سمت شانه اش روانه می کند و چانه اش را جایگزین!

نفس در سینه ی نیلا حبس می شود، تقلا می کند:

_می شه بری عقب؟ داری اذیتم می کنی!

سالار به حرفش گوش نداده، اینبار دو دستش را به دور شکمش گِره می زند:

_دوست داشته شدن کسی رو اذیت نمی کنه!

متوجه منقبض شدن بدن نیلا می شود و قلبی که تالاپ تولوپ جوری خودش را به قفسه ی سینه اش می کوبید که انÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    منظورم سماح و همسر سابق من هست

    ۳ هفته پیش
  • ماهرخ

    0

    خداقوت عزیزم قلمتون خیلی خوبه من همزمان ۳ تا رمان رو دارم با هم میخونم صادقانه بخوام بگم با اینکه این اثر هم زیباست اما دو اثر دیگه واقعا چیز دیگه ای هستن

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️