پارت بیست و ششم :

نیلا یکه خورده گونه هایش از خجالت رنگ می گیرند، بدون این که نگاهی به چشمان شیطانی سالار بدوزد، با دیدن ساعت هول شده می گوید:

_دیر می شه، میشه بریم؟

سالار خودش را با مکث عقب می کشد و با نیشخندی ماشین را به راه می اندازد.
با خود تعارف نداشت، نیلا بیش از سنش لوند بود!

حتی با آن همه دستپاچه بازی هایش، با آن همه سادگی های بی ریایش برای اوی کاربلد و هزاران دختر دیده لوند بÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهتاب

    0

    رمان بسیار زیبای هست

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️