گیلاس به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و ششم :
نیلا یکه خورده گونه هایش از خجالت رنگ می گیرند، بدون این که نگاهی به چشمان شیطانی سالار بدوزد، با دیدن ساعت هول شده می گوید:
_دیر می شه، میشه بریم؟
سالار خودش را با مکث عقب می کشد و با نیشخندی ماشین را به راه می اندازد.
با خود تعارف نداشت، نیلا بیش از سنش لوند بود!
حتی با آن همه دستپاچه بازی هایش، با آن همه سادگی های بی ریایش برای اوی کاربلد و هزاران دختر دیده لوند بÙ
لطفا صبر کنید...

مهتاب
0رمان بسیار زیبای هست