پیمان به قلم زهرا باقری
پارت هفتاد و چهارم :
دوباره تکرار کردم:
- میگم قبلاً که میتونستی ببینیشون، صبرکن من ببینم...
با اینکه خودمم تمایلی نداشتم؛ اما کنجکاو شده بودم تا بفهمم قراره با چه صحنه ای مواجه بشم، ولی درکمال تعجب وقتی پرده رو زدم کنار دیدم خبری نیست، درحالی که صدای خش خش همچنان برقرار بود و همون لحظه به طور اتفاقی متوجه شدم لامپ سکوی همسایه ی رو به رو هم داره خاموش و روشن میشه.
بلافاصله پرده رو کشیدم و بدون حرف چ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
اتفاقا دل منم خنک شد😎
۴ روز پیشزارا۶۴
1فقط اونجا که گفت نکنه میتونن غیب بشن😂 اون لحظه منم میخواستم همون جواب حیدری رو بدم😁
۱ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
حیدری تا همینجاشم خیلی به علیرضا تخفیف داده 😂
۷ روز پیشمیم
1چطور از این کاراش هیچی یادش نمیاد،حتی دست خودشم نیست،مگه تسخیر شده یا چند شخصیتیه 😮😮
۱ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
تسخیر که نه، ولی دارن میرن رو اعصابش. در حقیقت یه جاهایی دیدمو شنیدم که میتونن باعث کابوس های وحشتناک بشن که خیلی آدم و اذیت میکنه، از رو اون الهام گرفتم. البته نه همیشه، فقط وقت هایی که یه اتفاقی بیوفته و به یه نفر نزدیک بشن.
۷ روز پیشNegar
1علیرضا کلا روانی شده
۱ هفته پیشزن سیاوش
3از اولم همچین سالم نبود😂😂
۱ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣
۷ روز پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۳۰
0بدجنسیه فقط یکمی دلم خنک شد حیدریو خفت کرد 😂😂