دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت چهل و دوم :
به حامد حق میدادم اگر دیگر کمتر خانه میآید و شیفتهای شب بیشتری برمیدارد؛ چون واقعاً چه چیزی نصیبش میشد از این خانه، جز صدای گریه و خستگی و حال و هوایی که انگار هر روز سنگینتر از روز قبل میشود؛ خانهای که به جای اینکه وقتی از سر کار برمیگردهچد داخلش احساس آرامش کند. بیشتر شبیه جایی شده بود که فقط خستگیها و ناراحتیهای روز رو با خودش میاورد و
دوباره همانجا، وسط همان
لطفا صبر کنید...
