معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت نود و پنجم :
در یک لحظه تمام صداهای اطرافم قطع شد. حتی صدای قارقار سرد کلاغهای سیاهی که یار همیشگی شکارگاه بودند را هم نمیشنیدم. انگار میان خلأ فرو رفته بودم و مامان را از فاصله چندین هزار متری میدیدم.
بزاقی که داشتم تلاش میکردم فرو ببرم، جایی میان حلقم ماند و به شدت به سرفهام انداخت. مامان اما خونسرد بود. بدون آنکه توجهی به واکنشم کند، با همان آرامش ذاتیاش آخرین لقمه را در دهانش گذاشت.
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0رمان فوق العاده ایه خدا قوت