پارت پنجاه و سوم :

از خانه بیرون زدیم.هوا روشن و دلنشین بود.امید جلوتر راه می‌رفت تا تاکسی دوست داشتنی پدرمان را روشن کند.
هر قدمی که برمی‌داشتم هیجانم بیشتر می‌شد.نمی‌دانستم دقیقاً چه ماشینی قرار است ببینیم.فقط می‌دانستم قرار است امروز برای اولین بار چیزی را انتخاب کنم که قرار است مدت‌ها همراه زندگی‌ام باشد.
خیلی زود سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.در تمام مسیر نگاهم از پنجره به بیرون بود.شهر بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنا

    0

    پارت پنجاهیم هنوز هیچی به هیچی، یعنی چی آخه؟

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️