پارت پنجاه و سوم :
از خانه بیرون زدیم.هوا روشن و دلنشین بود.امید جلوتر راه میرفت تا تاکسی دوست داشتنی پدرمان را روشن کند.
هر قدمی که برمیداشتم هیجانم بیشتر میشد.نمیدانستم دقیقاً چه ماشینی قرار است ببینیم.فقط میدانستم قرار است امروز برای اولین بار چیزی را انتخاب کنم که قرار است مدتها همراه زندگیام باشد.
خیلی زود سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.در تمام مسیر نگاهم از پنجره به بیرون بود.شهر بØ
لطفا صبر کنید...

حنا
0پارت پنجاهیم هنوز هیچی به هیچی، یعنی چی آخه؟