ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت هفده :
مسعود با ذوق به سمت مادرش رفت. اولین پیاله را از دست زری گرفت و برای مستانه آورد. بعد پیش زری برگشت و با گرفتن پیالهی دوم همانجا روی پلهها نشست و مشغول بستنیاش شد. به کل فراموش کرد برای چه به حیاط آمده بود و با چه ذوقی داشت نصب کولر جدید را تماشا میکرد.
زری یکی از پیالهها را به دست فریبرز داد.
- بیا بشین بستنیتو بخور.
فریبرز کنار مستانه که حالا لب جدول باØ
لطفا صبر کنید...
