ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت پانزده :
پوزخندی زد:
- با پولی که ددی جونم ماه به ماه میریزه به حسابم بخرمش؟! دلت خوشه ها.
زری در چارچوب در ایستاد و صدایشان زد.- درست نشد؟ چش شده بود مامان؟
چشمانش را محکم باز و بسته کرد. بیشتر از چند ثانیه زمان لازم داشت تا خودش را جمع و جور کند. در همین چند ثانیه حالت بیتفاوتی به صورتش داد تا موضوع را بیاهمیت جلوه بدهد. به سمت زری برگشت.
- فری میگه دینامشه ماان. بریم یه
لطفا صبر کنید...
