دولیو به قلم آرزو شریفی
پارت چهارده :
فرید روبروی یک رستوران نگه داشت
- همکارام تعریفشا میکردن گفتم بیایم افتتاحش کنیم
باهم وارد رستوران شدیم.
ماهی سفارش دادیم و تا آماده شدن غذایمان کمی سوپ خوردیم.
فرید هنوز هم توی فکر بود و من کاملاً بهش حق میدادم.
- الهه
- جونم
- حس میکنم در مورد آنا یه چیزی هست که نمیخوای بگی
چه جوابی باید میدادم؟ باید میگفتم هست؟ میگم آره، یک چیز که نه خیلی چیزها هست؟
- چی مثلا
لطفا صبر کنید...
