پارت چهارده :

فرید روبروی یک رستوران نگه داشت
- همکارام تعریفشا میکردن گفتم بیایم افتتاحش کنیم
باهم وارد رستوران شدیم.
ماهی سفارش دادیم و تا آماده شدن غذایمان کمی سوپ خوردیم.
فرید هنوز هم توی فکر بود و من کاملاً بهش حق میدادم.
- الهه
- جونم
- حس میکنم در مورد آنا یه چیزی هست که نمیخوای بگی
چه جوابی باید میدادم؟ باید میگفتم هست؟ میگم آره، یک چیز که نه خیلی چیزها هست؟
- چی مثلا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️