ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت سوم :
فری موتورش را خیلی سریع به حاشیهی خیابان میکشاند. این مدل هوچیگریهای افسانه چیز جدیدی نیست، اما باز هم مدل گفتنش طوریست که طرف مقابل هول کند.
- چرا یهو سگ گازت میگیره؟ چی شد؟
هنوز جک موتورش را باز نکرده که مستانه پایش را روی اگزوز گذاشته و با یک حرکت از روی موتور پایین میپرد.
- بستنیٌٌ... دمت گرم رسوندیم. آخر هفته حساب میکنم باهات.
فری از پشت سر با صدای بلندی میگوید:
- بنویس رو یخ.
هنوز مستانه چند قدم بیشتر از او فاصله نگرفته که موتو را روی یک پایش نگه میدارد و با صدای بلندی فریاد میزند:
- لااقل بده کولهتو ببرم. سنگینه مستی.
مستانه تنها دستی برای او تکان میدهد. کولهاش را یک وری روی دوش میاندازد و حین رد شدن از خیابان، موهای شلخته و نامرتبش را زیر شال کنفی سبزرنگش میچپاند. وسط خیابان یک لحظه رو به عقب برمیگردد و دستی برای فری تکان میدهد. نیمهی دیگر خیابان را هم با عجله رد میکند تا از بستنیهای رنگارنگی که در یخچال ویتریندار کنار هم چیده شدهاند، چند اسکوپ بگیرد. جیب جلویی کوله پشتیاش را جلو میآورد تا کارت بانکیاش را از آن خارج کند.
دو نفر دیگر جلوی بستنی فروشی به صف ایستادهاند. روی یکی از صندلیهای پلاستیکی چرکی که جلوی در مغازه چیده شده مینشیند. با دست راست، دستبندهایی که به دست چپش بسته را بالاتر میکشد. از لای دستبندهایی که به دست دارد، آن دستبندی که چند مهرهی استیل رنگی به آن آویزان هستند را جدا کرده و از دستش درمیآورد. در دل یک آخیش میگوید. دستبندش زیادی سنگین نیست اما مچ ظریف او را درد آورده است. آن را در همان جیبی که کارت بانکی را از آن بیرون کشیده بود میاندازد و زیپش را میبندد.
با خالی شدن جلوی ویترین، سریع بلند میشود. سلامی به فروشندهی خنثی، شاید هم کمی اخموی مغازه میاندازد.
- آقا یه سه اسکوپ میخوام. در ظرفشم بذار میبرم.
مرد فروشنده، لنگی را که در دست دارد به پشت و بالای یخچال میکشد. یک کاسهی سبز رنگ با لبههای دالبر برمیدارد و در کشویی یخچال را کنار میزند. مستانه با چشم دنبالش میکند. نیازی نیست خیلی بین رنگها بگردد. انتخابهایش همیشه مشخصند.
- یه موز شکلات بذار، یه شاتوت، یه بلوبری.
فروشنده بدون حرف سفارش این دختر با ظاهر غلط اندازش را آماده میکند. به خواست مستانه یک درپوش پلاستیکی که مال این کاسه نیست را هم روی کاسه میگذارد و آن را به دست مستانه میدهد. مستانه کارت میکشد و با برداشتن بستنی به سمت خانه به راه میافتد. پولی را که باید به آدامس میداد به بستنی داده بود. باید بیخیال بستنی میشد تا فردا.
از جلوی خانهی عباس که رد میشود، لبهایش را به هم چفت کرده و آهی میکشد. اگر این خانه مال خودشان بود و آن را میفروخت خوب میشد. اصلا فکر اقتصادیش در حد عباس هم که بود، باز برایش برد برد بود. در یکی از واحدها مینشستند و دیگری را اجاره میدادند.
همین جرقه برای یادآوری قسط و قرضشان کافییست. تا خانه در سرش حساب میکند که این ماه چقدر درآورده و چقدر خرجشان خواهد شد. هزینههای درمان مسعود کم بود، حالا باید فکر قلب بیمارش هم باشد. در کوچه، چند پسربچه به سن و سال مسعود دارند فوتبال بازی میکنند و کمی آنطرفتر، فری تیزی روی موتورش نشسته. تشری به بچههای در حال بازی میزند تا کمتر سر و صدا کنند و با دیدن مستانه سرش را تکان میدهد. به خانه که میرسد، زنگ میزند و خودش هم از پشت در صدایش را در سرش میاندازد.
- ماان زری! وا کن!
بعد از چند دقیقه، به جای زری، قامت کوتاه مسعود در قاب در ظاهر میشود. مستانه سریع ظرف بستنی را پشتش پنهان میکند. با لبخند به مسعود نزدیک میشود و بینی کوچکش را با دو انگشت میکشد.
- به به، آقا داداش! اگه گفتی چی گرفتم برات؟
مسعود با چشمهای بادامی و لبهای باریکش لبخند معصومی میزند. در جواب مستانه تنها نگاهش میکند. با انتظار؛ بدون اینکه جملهی مناسبش را پیدا کند. مستانه زیاد منتظرش نمیگذارد. ظرف بستنی را که از پشت سرش بیرون میکشد، چشمان مسعود برق میزنند. برق چشمانش برای سوزاندن بیشتر دل مستانه کافیست. ظرف بستنی را به دستش میدهد و او دستش را دور گردن او میاندازد، تا او را به داخل خانه هدایت کند. همین چند لحظه بیرون آمدن، برای ایستادن توپ پلاستیکی لایی شدهی که تا چند ثانیهی پیش زیر پاهای بچهها این طرف و آنطرف میرفت کافیست. زیر چشمی نگاهی به بچهها میاندازد و با دیدن نیش باز حامد، نوهی اکرم خانم، اخم کرده و با سر به سمت خانهشان اشاره میکند. همین نگاه کافیست تا حامد ماستش را کیسه کند و سریع به سمت خانهشان بدوند.
لطفا صبر کنید...
