پارت پنجاه و چهارم :

مژگان چند ثانیه تعلل کرد و سپس با پشت چشم نازک کردنی برای هاتف، خودش را به ماشین رساند. روی صندلی که نشست و لبخند رضایت هاتف را باعث شد، هاتف در را بست و به سرعت خودش را به آن طرف و پشت فرمان رساند. همین که در را بست، ماشین را به حرکت درآورد و نگاهش را هم سمت چهره‌ی هنوز دلخور مژگان رساند.قدری از سرعتش بابت عبور زنی از خیابان کم کرد و خیره به رو به رو، خطاب به مژگان گفت:
-قهری؟
مژگان سر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هرچی از لاشی بودنش بگیم کمه

    ۶ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    والا

    ۶ روز پیش
  • نگار

    0

    چرا بعضی از مردان مثل پدرام وقتی میگی دوست داری منم کاری رو بکنم که تو می کنی عصبی میشن خو کثافت خودتو بزار جای مژگان بفهم چه گرهی میخوری، ولی خب تف تو ذات مژگان خودش بود جا آذر چی کار میکرد؟ بدم میاد هم از مژگان کثافت هم هاتف بی شرف بی غیرت از هر دوتاشون💙💙

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خودش همه جور غلطی می‌کنه بعد به مژگان که می‌رسه رگ گردنش باد می‌کنه😂

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    0

    آفرین گل گفتی دقیقاً 💙💙

    ۲ هفته پیش
  • آمنه

    0

    حالا باز هم خوبه برای یکی رگ غیرت باز کرده و گرنه من فکر میکنم حتی لیاقت مرد بودن نداره گرچه الان هم از چشم همه افتاده البته خوانندهها و گرنه از چشم ارسلان الان اون آدم باتجربه و زرنگی هست خدا لعنت کنه تخم و ترکشون که به جز عارف همه لنگ هم هستن

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    میگن پسر کو ندارد نشان از پدر بعید اسن این ارسلان از این غلطا نکرده باشه احتمالا یه زن دیگم داره

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه تو این یه مورد فرق دارن😂😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره والا

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    دقیقا مرتیکه بوقق هرفوشی دلتون میخاد بزارین جا بوق😂😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    میدونی چرا اینجور مردا ناراحت میشن بخاطر اینکه به خودش حق میدن هر غلطی کردن هر لاشی بازی کردن هر هوسبازی کردن چون مردن مشکلی نداره اما اگه زنشون یا دختر مورد علاقشون اینکارارو کرده باشه خیلی راحت ازش میگذرن و میزارنش کنار جالبه همین مردا میخان همسرشون آفتاب مهتاب ندیده باشه هیچ کاری نکرده باشه 😑

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    اینجور مردا یه مشت کثافط لاشین اینا باید یکی عین خودشون همه کار کرده نصیبشون بشه جلو چشماشون بهشون خیانت کنه ازش ایدز بگیرن بعدم با درد زیاد بمیرن آشغال های ..👊😡

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هاتف چیکار کردی با اعصاب ما😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فکر میکنه خودش حق داره به خاطر نقشه‌ی پدرش هر کاری بکنه

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    0

    قربونت بشم اروم باش هاتف بره به جهنم خون خودتو کثیف نکن عشقم🥰🫠💙💙

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آروم باش🤣🤣

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    1

    اصلا یه دفعه آتیشی شدم🤣ولی خدایی هر چی فوش دادم دو برابرش از همونا که گفتم بد آموزی داره حق هاتفه اصلا اینارو برا اون ساختن😂💙💙

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    نگار عزیزم منم عین تو دلم میخاست جرش بدم ولی صبر کن اون موقع که داره تاوان میده ما میشسنیم با تخمه و لذت می خونیم به ریش نداشتش میخندیم 👊🥲

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نگران نباشین بلاخره کارما پس میده

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    0

    آی گفتی مهدیه جونم اگه اینطوری بشه که من نه تنها این کار هایی که گفتی رو میکنم بلکه یه لبخند شیطانی میزنم و زبونمو تا ته براش در میاره میگم دیدی پدرام جون چطور تاوان پس دادی😈💙💙

    ۲ هفته پیش
  • آمنه

    0

    الان میگم ارسلان که هاتف شکل اون شده و فکر کنم پسر هاتف مثل پدرش میشه به هر حال هر درختی از ثمره خودش بار میده و همه بارهاش یکی هستند گرچه بعضی وقتها مثل عارف استثناء هم داریم البته اونو قبول ندارن

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شاید نشد، مثل عارف که انگار نه انگار پسر ارسلانه و برادر هاتف

    ۲ هفته پیش
  • آمنه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مژگان از اول تو خونه‌ی ارسلان خدمتکار بود بعدا ازدواج کردن، درباره بچه هم وقتی که دیگه مشخص میشد بارداره میتونست به یه بهونه‌ای مرخصی بگیره، بعدا بهش اشاره میکنیم بازم که ارسلان هم چه‌طوری متوجه رابطه‌ی هاتف و مژگان شده

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه

    0

    خدا لعنتت کنه مردک هوسباز میگه مجبور بودم عین سگ دروغ میگی کثافط مجبور بودی تا حامله شدن اذر پیش بری مگه بابات شرط گذاشته بود حامله اش کنی که جا پات محکم بشه تو همه چیشو ازش گرفتی حق میدم دخترم دیونه بشه و عمارت به اتیش بکشه 😔💔❤️ 🩹

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا آذر بنده خدا حق داشت اینطوری رد بده و عمارتو آتیش بزنه، تازه ما هنوز پارت آتیش سوزی رو نخوندیم و نمیدونیم چیا بین‌شون گذشته

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اگه ارسلان اینطوری به خاطر طمع خودش آذر رو از عارف نمیگرفت هیچ کدوم از این اتفاقا هم نمیفتاد

    ۲ هفته پیش
  • رعنا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه بابا بچه‌ی خودشونه

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    وای وای دارم حرص میخورم این ده تا زن دیگم داشت همه رو حامله میکرد ده تا دها تا بچه هم کمش بود لابد😑😑

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میگه جز مژگان زنی رو دوست ندارم بعد وضیت اینه

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    0

    اون طرف آذر بیچاره دردش گرفته باید بره بیمارستان این طرف هاتف با مژگان ماچ و بوسه راه انداخته🥲 ممنونم بابت پارت خسته نباشید 💋❤️

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چی بگم...

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    1

    عارف واقعا با غیرته واقعا نمی دونم فقط می تونم بگم مرد واقعی عارفه فقط همین فقط اینو میتونم بگم💙💙

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عارف قربونت برم🤣❤️

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    0

    خدا نکنه ،ایشالله این هاتف قربونش بره فداش بشه💙💙

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    2

    وایی خیلی حرص خوردم ولی درود بر شرف و غیرت عارف،مرسی حدیث مرسی معصومه گلم عالی بود یعنی دمتون گرم و خسته نباشید عشقای من خیلی خوب بود🙏🏻🫶🏻💙💙

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • سرو

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره پسر دارن

    ۲ هفته پیش
  • محیا

    0

    یه فیلم شمالی بود تازگیا پخش شد پسره اسمش قربان بود من هاتف رو میبینم یاد اون می افتم اونم یه جوره دیگه عوضی بود

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره سوجان رو می‌گی

    ۳ هفته پیش
  • محیا

    0

    اره مرسی همون بود اسمش یادم رفته بود 🩷

    ۲ هفته پیش
  • مارال

    1

    وقتی که هاتف مشغول عیش و نوش با نوشینه این عارف بیچاره باید جورشو بکشه چقدر از ارسلان متنفر تر شدم که زندگی ۴نفر رو سر طمعش خراب کرد امیدوارم آخر داستان که نه. همین اوایلش یه بلایی سرش بیاد😌

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مطمئن باش کارماشو پس میدن

    ۳ هفته پیش
  • Z.k

    0

    واقعا که ادم بی خودی این هاتف آذر بیچاره پارت به ماه و ول کرده اومد به عشق بازی هاش برسه 🤨🤨

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دیگه...آدم لاشی که این چیزا حالیش نی

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وقتی هیچ حسی به آذر نداره همچین کارایی هم ازش بر میاد

    ۳ هفته پیش
  • راز

    1

    بله متوجه این موضوع هستم یعنی چون عارف عاشق آذر بوده پس نمیتونسته سر مسعود کلاه بزاره درسته

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره دقیقا

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️