یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت پنجاه و چهارم :
مژگان چند ثانیه تعلل کرد و سپس با پشت چشم نازک کردنی برای هاتف، خودش را به ماشین رساند. روی صندلی که نشست و لبخند رضایت هاتف را باعث شد، هاتف در را بست و به سرعت خودش را به آن طرف و پشت فرمان رساند. همین که در را بست، ماشین را به حرکت درآورد و نگاهش را هم سمت چهرهی هنوز دلخور مژگان رساند.قدری از سرعتش بابت عبور زنی از خیابان کم کرد و خیره به رو به رو، خطاب به مژگان گفت:
-قهری؟
مژگان سر
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
هرچی از لاشی بودنش بگیم کمه
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا
۶ روز پیشنگار
0چرا بعضی از مردان مثل پدرام وقتی میگی دوست داری منم کاری رو بکنم که تو می کنی عصبی میشن خو کثافت خودتو بزار جای مژگان بفهم چه گرهی میخوری، ولی خب تف تو ذات مژگان خودش بود جا آذر چی کار میکرد؟ بدم میاد هم از مژگان کثافت هم هاتف بی شرف بی غیرت از هر دوتاشون💙💙
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خودش همه جور غلطی میکنه بعد به مژگان که میرسه رگ گردنش باد میکنه😂
۳ هفته پیشنگار
0آفرین گل گفتی دقیقاً 💙💙
۲ هفته پیشآمنه
0حالا باز هم خوبه برای یکی رگ غیرت باز کرده و گرنه من فکر میکنم حتی لیاقت مرد بودن نداره گرچه الان هم از چشم همه افتاده البته خوانندهها و گرنه از چشم ارسلان الان اون آدم باتجربه و زرنگی هست خدا لعنت کنه تخم و ترکشون که به جز عارف همه لنگ هم هستن
۲ هفته پیشمهدیه
0میگن پسر کو ندارد نشان از پدر بعید اسن این ارسلان از این غلطا نکرده باشه احتمالا یه زن دیگم داره
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه تو این یه مورد فرق دارن😂😂
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره والا
۲ هفته پیشمهدیه
0دقیقا مرتیکه بوقق هرفوشی دلتون میخاد بزارین جا بوق😂😂
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۲ هفته پیشمهدیه
0میدونی چرا اینجور مردا ناراحت میشن بخاطر اینکه به خودش حق میدن هر غلطی کردن هر لاشی بازی کردن هر هوسبازی کردن چون مردن مشکلی نداره اما اگه زنشون یا دختر مورد علاقشون اینکارارو کرده باشه خیلی راحت ازش میگذرن و میزارنش کنار جالبه همین مردا میخان همسرشون آفتاب مهتاب ندیده باشه هیچ کاری نکرده باشه 😑
۲ هفته پیشمهدیه
0اینجور مردا یه مشت کثافط لاشین اینا باید یکی عین خودشون همه کار کرده نصیبشون بشه جلو چشماشون بهشون خیانت کنه ازش ایدز بگیرن بعدم با درد زیاد بمیرن آشغال های ..👊😡
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هاتف چیکار کردی با اعصاب ما😂
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فکر میکنه خودش حق داره به خاطر نقشهی پدرش هر کاری بکنه
۲ هفته پیشنگار
0قربونت بشم اروم باش هاتف بره به جهنم خون خودتو کثیف نکن عشقم🥰🫠💙💙
۲ هفته پیشنگار
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
آروم باش🤣🤣
۳ هفته پیشنگار
1اصلا یه دفعه آتیشی شدم🤣ولی خدایی هر چی فوش دادم دو برابرش از همونا که گفتم بد آموزی داره حق هاتفه اصلا اینارو برا اون ساختن😂💙💙
۲ هفته پیشمهدیه
0نگار عزیزم منم عین تو دلم میخاست جرش بدم ولی صبر کن اون موقع که داره تاوان میده ما میشسنیم با تخمه و لذت می خونیم به ریش نداشتش میخندیم 👊🥲
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نگران نباشین بلاخره کارما پس میده
۲ هفته پیشنگار
0آی گفتی مهدیه جونم اگه اینطوری بشه که من نه تنها این کار هایی که گفتی رو میکنم بلکه یه لبخند شیطانی میزنم و زبونمو تا ته براش در میاره میگم دیدی پدرام جون چطور تاوان پس دادی😈💙💙
۲ هفته پیشآمنه
0الان میگم ارسلان که هاتف شکل اون شده و فکر کنم پسر هاتف مثل پدرش میشه به هر حال هر درختی از ثمره خودش بار میده و همه بارهاش یکی هستند گرچه بعضی وقتها مثل عارف استثناء هم داریم البته اونو قبول ندارن
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شاید نشد، مثل عارف که انگار نه انگار پسر ارسلانه و برادر هاتف
۲ هفته پیشآمنه
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
مژگان از اول تو خونهی ارسلان خدمتکار بود بعدا ازدواج کردن، درباره بچه هم وقتی که دیگه مشخص میشد بارداره میتونست به یه بهونهای مرخصی بگیره، بعدا بهش اشاره میکنیم بازم که ارسلان هم چهطوری متوجه رابطهی هاتف و مژگان شده
۲ هفته پیشمهدیه
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
مهدیه
0خدا لعنتت کنه مردک هوسباز میگه مجبور بودم عین سگ دروغ میگی کثافط مجبور بودی تا حامله شدن اذر پیش بری مگه بابات شرط گذاشته بود حامله اش کنی که جا پات محکم بشه تو همه چیشو ازش گرفتی حق میدم دخترم دیونه بشه و عمارت به اتیش بکشه 😔💔❤️ 🩹
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به خدا آذر بنده خدا حق داشت اینطوری رد بده و عمارتو آتیش بزنه، تازه ما هنوز پارت آتیش سوزی رو نخوندیم و نمیدونیم چیا بینشون گذشته
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اگه ارسلان اینطوری به خاطر طمع خودش آذر رو از عارف نمیگرفت هیچ کدوم از این اتفاقا هم نمیفتاد
۲ هفته پیشرعنا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه بابا بچهی خودشونه
۲ هفته پیشمهدیه
0وای وای دارم حرص میخورم این ده تا زن دیگم داشت همه رو حامله میکرد ده تا دها تا بچه هم کمش بود لابد😑😑
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میگه جز مژگان زنی رو دوست ندارم بعد وضیت اینه
۲ هفته پیشمریم
0اون طرف آذر بیچاره دردش گرفته باید بره بیمارستان این طرف هاتف با مژگان ماچ و بوسه راه انداخته🥲 ممنونم بابت پارت خسته نباشید 💋❤️
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چی بگم...
۲ هفته پیشنگار
1عارف واقعا با غیرته واقعا نمی دونم فقط می تونم بگم مرد واقعی عارفه فقط همین فقط اینو میتونم بگم💙💙
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عارف قربونت برم🤣❤️
۳ هفته پیشنگار
0خدا نکنه ،ایشالله این هاتف قربونش بره فداش بشه💙💙
۲ هفته پیشنگار
2وایی خیلی حرص خوردم ولی درود بر شرف و غیرت عارف،مرسی حدیث مرسی معصومه گلم عالی بود یعنی دمتون گرم و خسته نباشید عشقای من خیلی خوب بود🙏🏻🫶🏻💙💙
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
❤️❤️
۳ هفته پیشنگار
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ هفته پیشسرو
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره پسر دارن
۲ هفته پیشمحیا
0یه فیلم شمالی بود تازگیا پخش شد پسره اسمش قربان بود من هاتف رو میبینم یاد اون می افتم اونم یه جوره دیگه عوضی بود
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره سوجان رو میگی
۳ هفته پیشمحیا
0اره مرسی همون بود اسمش یادم رفته بود 🩷
۲ هفته پیشمارال
1وقتی که هاتف مشغول عیش و نوش با نوشینه این عارف بیچاره باید جورشو بکشه چقدر از ارسلان متنفر تر شدم که زندگی ۴نفر رو سر طمعش خراب کرد امیدوارم آخر داستان که نه. همین اوایلش یه بلایی سرش بیاد😌
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
امیدوارم
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مطمئن باش کارماشو پس میدن
۳ هفته پیشZ.k
0واقعا که ادم بی خودی این هاتف آذر بیچاره پارت به ماه و ول کرده اومد به عشق بازی هاش برسه 🤨🤨
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دیگه...آدم لاشی که این چیزا حالیش نی
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
وقتی هیچ حسی به آذر نداره همچین کارایی هم ازش بر میاد
۳ هفته پیشراز
1بله متوجه این موضوع هستم یعنی چون عارف عاشق آذر بوده پس نمیتونسته سر مسعود کلاه بزاره درسته
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره دقیقا
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
عوضی بچه هم داره از مژگان چقدر پسته این بشر.ممنون از رمان بی نظیرتون واقعا عالیه قلمتون مانا💞💞