سماح به قلم پریسا حصیری
پارت شصت و پنجم :
محمدعلی ناراحت بود و دلخور. به سمت سلیم گام بر می دارد و سلیم دستش را به سمتش گرفته محکم او را در آغوشش میکشد:
_نبینم گرفته باشی پهلوون!
محمد علی او را سفت در آغوشش می فشارد. دلش برای این مرد تنگ شده بود، مردی که وقتی حضور داشت انگار هیچ چیز نمی توانست بترساندتش.
_دلم برات تنگ شده بود.
سلیم تک خندی میزند و او را از آغوشش دور کرده با قیافه ی منزجر و تصنعی می گوید:
لطفا صبر کنید...
