سماح به قلم پریسا حصیری
پارت شصت و ششم :
مریم چشمان خیسش را به او دوخته، آهسته سرش را تکان می دهد:
_من مجبورم سلیم،بخدا مجبورم.
هق هقش اوج میگیرد و دچار سرفه می شود.
آنقدر سرفه هایش بلند و مکرر بود که سلیم مجبور می شود بیرون برود و پرستار را خبر کند.
حاج محمود با تشر به سمتش یورش می برد:
_چی به بچه م گفتی مرتیکه؟
یقه ی لباسش را میان انگشتانش گرفته او را به عقب هُل می دهد و فریاد می کشد:
<
لطفا صبر کنید...
