بالانس به قلم معصومه ابدالی
پارت پنجاه و پنجم :
این شب به ستارهای دنبالهدار میمانست که در پیِ نورش میدوید؛ اما نور کجا بود؟ تا چشم کار میکرد برهوتی از تاریکی میدید. خارِ سیاهیِ سایهها هم به چشمانش مینشست. در پیِ دویدنهایش چشمِ این ستاره هم به ماشینِ آشنای حافظ هم افتاد که راهِ برگشت را این بار از سر گرفته بود. در طولِ مسیرشان به جز آدرسی که نوا از خانهباغِ مادربزرگِ سیاوش داد، اگر از در و دیوار صدا درآمد اما... از این دو
لطفا صبر کنید...
