دولیو به قلم آرزو شریفی
پارت یازده :
صدای نگرانی آدمها را میشنیدم. مایع داغی روی صورتم جاری شد و بعد همه چیز سفید شد. سفید، این رنگ را دوست دارم. لبخند زدم و سرش را به عقب برگرداندم.
چشم که باز کردم روی تخت اورژانس بودم. کسی پیشم بود که نمیشناختمش ولی نگرانم بود. زن مهربانی که با نگرانی نگاهم میکرد.
به محض دیدن پرسید:
- به هوش اومدی؟ خوبی؟
حرفی نزدم. توانش را هم نداشتم.
پرستاری بالای سرم آمد. گفت فشارم بالØ
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
1لعنت بر هر چی آدمای پست ..فرقی نمیکنه حیوان صفت مرد باشه یا زن😬 الهه نباید درخواست آنا رو قبول می کرد چون هیچ وقت نمیتونه روحیه اصلیش و بدست بیاره ..مثل خوره تو مغزش مونده