پارت یازده :

صدای نگرانی آدم‌ها را می‌شنیدم. مایع داغی روی صورتم جاری شد و بعد همه چیز سفید شد. سفید، این رنگ را دوست دارم. لبخند زدم و سرش را به عقب برگرداندم.
چشم که باز کردم روی تخت اورژانس بودم. کسی پیشم بود که نمی‌شناختمش ولی نگرانم بود. زن مهربانی که با نگرانی نگاهم می‌کرد.
به محض دیدن پرسید:
- به هوش اومدی؟ خوبی؟
حرفی نزدم. توانش را هم نداشتم.
پرستاری بالای سرم آمد. گفت فشارم بالØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    1

    لعنت بر هر چی آدمای پست ..فرقی نمیکنه حیوان صفت مرد باشه یا زن😬 الهه نباید درخواست آنا رو قبول می کرد چون هیچ وقت نمیتونه روحیه اصلیش و بدست بیاره ..مثل خوره تو مغزش مونده

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️