پارت هشتم :

امیرعلی کنارم نشست و بدون این که نگاهی کند یا حرفی بزند سیگاری روشن کرد. ناخودآگاه استرس گرفتم. قبلا در برخورد با او راحت بودم و حالا از این که تنها کنارم نشسته بود حال عجیبی داشتم.
می دانستم گاهی اوقات سیگار می کشد و عجیب دلم می خواست برگردم و نگاهش کنم اما جلوی خودم را گرفتم.
کمی گذشت و گفت: خوشحال بودی که،چت شد یهو؟
سعی کردم مانند قبل جوابش را بدهم.
- نمیدونم...دلم گرفت!
پک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیرعلی در رمان امیر بی گزند امیرعلی
تصویر شخصیت امیرعباس در رمان امیر بی گزند امیرعباس
تصویر شخصیت محیا در رمان امیر بی گزند محیا
تصویر شخصیت امیرحافظ در رمان امیر بی گزند امیرحافظ
تصویر شخصیت نازنین در رمان امیر بی گزند نازنین
تصویر شخصیت محدثه در رمان امیر بی گزند محدثه
تصویر شخصیت امیرحسین در رمان امیر بی گزند امیرحسین
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان امیر بی گزند نیلوفر
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    0

    بی صبرانه منتظرم اینا اعتراف کنن ک عاشق همن وای چ میشه اون لحظه وای یعنی میشه

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    اره اینا زودتر اتفاق میفته

    ۲ هفته پیش
  • Z.k

    1

    با این که دوتا بچه دارم ولی با خوند این رمان واقعا حس یه دختر دبیرستانی بهم دست میده وکلا میرم به اون دوران 😅😅 اخه از بس روان و قشنگ مینویسی صبا گلی🥰🥰

    ۴ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    چقدر خوشحالم که دوستش داری♥️ خدا بچه‌هات رو حفظ کنه برات💋😍

    ۴ هفته پیش
  • دلارام

    0

    دقیقا منم یه پسره 4ساله دارم ولی با خوندن این رمان رفتم تو دوره دبیرستانم

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوسش داری😍

    ۲ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    خدا پسر قشنگتو حفظ کنه😍

    ۲ هفته پیش
  • مینو

    0

    بلد نیستم با بی محلی ات کناربیام😭😭امیر علی با اون همه قلدری و داد و بیداد قلبش طلاست🥺🥺

    ۳ هفته پیش
  • مینو

    0

    باهام لج کن و پررو تو چشام زل بزن😭آخ امیر علی چقد عاشق شدی و دلتنگ که آرزو میکنی نیلو فقط تو چشات زل بزنه🥺جیگرم کباب شد برا این حرفش😭

    ۳ هفته پیش
  • سرو

    0

    وای خدا نمیدونی قلبم چه حالیه خدا

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    چرااا؟؟

    ۳ هفته پیش
  • ستاره

    0

    نمیدونم چه رازیه ک من سر رمان هایت خیلی احساسیم کنار ذوق کردنام حسود نبودم ک شدم😭از دست تو صباا

    ۴ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    عزیز دلم، خوشحالم دوسش داری😍😍

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    به خاطر مثلث؟؟

    ۳ هفته پیش
  • ستاره

    1

    نه بخاطر مثلث بخاطر جذابیت کاراکترها و احساس قشنگشون دلربا و جذابن با اینکه غمگین و شکستن یعنی همش به استعداد ناب توست نویسنده ی شاهکارم😍💚

    ۳ هفته پیش
  • Darya

    0

    خدای من چقدر احساساتش خاص و قشنگه ❤️

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    😍♥️

    ۳ هفته پیش
  • راز

    0

    واای ذوق مرگ شدم من از کنار هم بودن اینا.میگم بانو الان نیلوفر خاطراتش رو مرور میکنه؟

    ۴ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    اره راز قشنگم، حدودا یک سال پیشش رو!

    ۳ هفته پیش
  • رویا

    0

    وای من سکته میکنم اخر این رمانات چرا با روح و روان من داره بازی میکنه جدی جدی میخش میشما

    ۴ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    دور از جونت عزیزم...😅😅

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️