پارت صد و سوم :
فصل سی و هفت
عقربهها آرام گذشتند تا آنکه حوالی ساعت هفت شب، در دولنگهی بزرگ باغ گشوده شد. سجاد که برای دیدن منظرهی خوب باغ، روی لبهی تخت نشسته و پردهها را کنار زده بود، ماشین هایلوکس سیاه رنگ طلوع را دید. شیشههایش آنقدر سیاه بودند که مطمئن بود اگر رئیس پلیس یزد با آنها دستش در یک کاسه نبود، بار ها این ماشین توقیف گشته بود.
ماشین وانت شاسی بلند تویوتا با سرعت زیاد در پارک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سلاااام دارم اماده میکنم🤭
۳ هفته پیشآیلا
0مرسی عشقم فاطی جونم میدونم خیلی زحمت میکشی میدونم خواسته زیادیه اما میشه اگه امکانش هست همراه پارت اصلی پارت هدیه هم بزاری فداتشم 🫂😘🫠😍🫂
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فکر نکنممم ولی سعی میکنم
۳ هفته پیشافشار
0برای گذشته طلوع هر دلی به رحم میاد ولی الان هزار برابر بدتر همون رو داره سر بقیه میاره جالبه که توجیه هم میکنه انگار اشکال نداره که اینکارا رو بکنه
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره داره خودش رو مبرا میکنه
۳ هفته پیشآیلا
0بمیرم برای طلوع خیلی ناراحت شدم سجاد هم یکم تند میره خب احمق اگه نگرانت نبود این قدر ریسک نمیکرد فاطی جونم خیلی ممنون بابت پارت هدیه تو بهترین نویسنده دنیایی عاشقتم خیلی قلمت قشنگه ناخوداگاه آدم خودش رو جای شخصیت ها قرار میده انگار باهاشون زندگی میکنه تاریکی هاشون معصومیت های به باد رفته شون 🫂🫠😘
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت خیلی خوشالم کردی، حسابی انرژی گرفتم.
۴ هفته پیشآیلا
0فداتشم از ته دل میکم واقعا این رمان فوق العاده ست عاشقشم 😘🫂
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث افتخار منه😍
۴ هفته پیششقایق
0من غش برای این زوج. نویسنده جون یه پارت هدیه رایگانمون نشه؟
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت این رمان رایگان نیست♥️
۴ هفته پیشمهین
0خسته کارتون نباشید و داستان داره جالب میشه،
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون♥️
۴ هفته پیشآیلا
0متین واقعا یه کثافته لیاقتش مرگه عوضی آخه چرا باید یه دختر بچه رو زجر بده خیلی ناراحت شدم باید اونو با همون مکس کش خفه کنن دل همه خنک شه لعنت بهش 😡
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا دل منم خنک میشه
۴ هفته پیشآیلا
0به نظرم طلوع خیلی قویه تونسته تنهایی رو پای خودش وایسته با وجود این همه سختی احساساتش رو بروز نده ولی عاشق اینم که در قلبش رو واقعا روی سجاد باز کرده باهاش درمورد گذشته حرف میزنه انقدر دلم میخواد سجاد بره متین رو بکشه دلم خنک شه 😂🥰🫠
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا، خیلی ها توی این وضعیت احتمالا بشکنن
۴ هفته پیشآیلا
0سجاد هم میخواد اون دختر بچه رو ببینه حتی هرچقدرخوب انکار کنه بازم دوسش داره ولی خب حتی عشق هم قادر نیست بعضی چیزها رو جبران کنه این شخصیت طلوعه که شکنجه کنه بکشه خب طبیعتا یه تبهکار فرشته نیست که قطعا کارای وحشتناک میکنه
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درسته عشق معجزه نمیکنه. اما میتونه زخم ها رو مرحم بذاره
۴ هفته پیشآیلا
0یه بعد تاریک حتی هرچقدرخوب باشی صدرصد یه بعد تاریک داری اون بعد معمولا با تجربیات کودکی به مرور شکل میگیره وبعد روشن معمولا هر انسان آسیب دیده دلش میخواد رویاهاش رو زندگی کنه میخواد به اون کودک زجر کشیده کمک کنن طلوع دقیقا اینطوریه دوست داره یکی واقعا درمانش کنه دختر قشنگم 🫂😘😘
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درسته اونی که ادعا داره خیلی خوبه هم اخرش یه بعد خیلی تاریک داره
۴ هفته پیشآیلا
0اینکه طلوع چطور به اینجا رسیده اینکه چیا رو پشت سر گذاشته کلا خیلی دردناکه در حقش خیلی نامردی شده انسان وقتی تنها بین هزار انسان نامرد قرار میگیره مجبور میشه مثل اونا بشه 😥سجاد چون به اندازه طلوع سختی نکشیده نمیتونه درکش کنه ولی به نظرم به مرور با شناخت طلوع واقعی درکش میکنه انسان ها همشون دو بعد د
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا همین طوره🥺
۴ هفته پیشهستی
0اگر طلوع اینجوری دیوونه در نمیومد باید به سلامتش شک میکردیم..با این وضع زندگیش..=)
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
واقعا🤣
۴ هفته پیشهستی
0طلوع دخترم چقدر اذیت شده🙂
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره بچه🥺
۴ هفته پیشهستی
0این متین عجب..😐چه موجوودیهه!!؟؟
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
موجودی خارق العاده معیوب
۴ هفته پیشافشار
0خب طلوع باید بلا سر متین بیاره و کاری کنه تا آخر عمر شکنجه بکنتش نه اینکه با بقیه این کار رو بکنه
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
از متین میترسه
۴ هفته پیشمهسا
0متین اگه واقعا چنین آدمیه به جای حمله به محموله طلوع باید به خونش حمله میکرد. طلوعو آتیش میزد تا کامل بسوزه و سجادو هم با یه تیر خلاص میکرد
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
هنوز مونده تا بشناسیش
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

آیلا
0سلام فاطی جونم چطوری خسته نباشی بی صبرانه منتظر پارت جدید 😍💃🏻