پارت هفده :

شاهان زیر سایه‌ی اخمی غلیظ با نگاهی پرابهت سرتاپای فؤاد را از نظر گذراند و بعد آهسته کنار اسبش قدم برداشت. فؤاد بی‌قرار و دل‌نگران پرسید: روژان کجاست؟ حالش چطوره؟
نگاه تند و تیز شاهان باز سمت فؤاد چرخید و حرف در دهانش ماسید. سردرگم و مستأصل به لب‌های شاهان خیره بود تا زیر آن سبیل‌های پهن و بلند تکان بخورند و حرفی بزند.
شاهان با تعلل زبان روی لب کشید و نگاهش را به دوردست‌ها داد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آناهیل

    0

    یعنی واقعا فواد لیاقت روژان رو نداره🤔

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    مثل پرویزه این فؤاد...آدمو دودل می‌کنه 😄

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    1

    نمیدونم من همش حس میکنم آخرش یه گندی میخوره به زندگی شاهان با دخالت کردنش.. همش نگرانشم..

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    متأسفانه... پارت اول رو یادتونه👌💔

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    0

    آخ قلبم برای شاهان میگیره..😰😰

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💔💔

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    2

    ولی چقد شاهان وایب حامی رو داره داداش مهوا ..

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    دلم تنگ شد... ولی حامی و مهوا بزودی کاغذی میشه رمانشون 😍😍🥰🥰🤩

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    0

    مبارکهه.. واقعا قصشون ارزششو داشت 🥰🥰

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    1

    قشنگ میدونستم شاهانم همین حس رو از فواد میگیره که من گرفتم .. اصلا فواد اسمشم یکم سوسول میزنه 😅😅 معلومه اونه چه به شکار و رخ نمایی برای خان

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    😅😅👌

    ۴ هفته پیش
  • میم

    1

    شاهانم چه حوصله ای داره،آخه چجوری خودشو ثابت کنه،اون تو شهر بزرگ شده،شغلش چیز دیگست،فوادو چه به شکار و برنو دست گرفتن،حتی شاید سربازی هم نرفته باشه چون خانوادش پولدارن 😮🙏🏻🌹

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    کلا خیلی تفاوت فرهنگی دارن، حتی از یه شهر نیستن. اصلا نمیتونن همو درک کنن.

    ۴ هفته پیش
  • میم

    2

    وای ،خدا لعنتت کنه چقدر یکدنده ای،با این همه دارایی یه پات لب گوره،دیگه کجارو می خوای بگیری اینقدر دنبال پول و قدرتی،حتی به قیمت بدبخت کردن دخترت 😠

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    واای دقیقا همینش زور داره ..تو که تا چند نسل بعدتم روی هم کردی دل به کن دیگه ..

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    امان از حرص و طمع آدمیزاد...

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️