بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت چهل :
در طول یکروز عادی شهاب مدام داشت به یک تصمیم مهم فکر میکرد.
هزارتا سوال در سرش وجود داشت
- آیا واقعاً تصمیم درستیه؟... اصلاً باید چی بهش بگم؟ چطوری بگم؟... اصلاً گیرم گفتم روشا چه جوابی قراره بده؟ آیا واقعاً برای هر جوابی آمادم؟
بعد از آخرین کلاس رو به روشا گفت:
- امروز مزون خیلی کاری نداریم تو برو استراحت کن
روشا با تعجب و ناراحتی پرسید:
- چرا چیزی شده؟
- نه... چیزی نیسØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو شریفی | نویسنده رمان
شاید چون با آدمای گناهکار نمیشه گلاویز شد
۲ روز پیشمامان عسل
1شهاب از حیله گری روشا خبر نداره بنده خدا عاشقش شده ..امان از دست ادم های دورو و مکار 😬😬
۲ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
آره شهاب بی خبر و بی گناهه ولی خب دخترمم اونقدر سیاه نیست
۲ روز پیشبهار
5عزیزم شهاب عاشق،چقدر تو بدجنسی روشا ،چطور دلت میاد اذیتش کنی اونم با شکستن قلبش🥺
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

راز
4نمیدونم چرا آدما برا انتقامشون بیگناه ها رو انتخاب میکنن.بانو م