پارت نود و نهم :

فصل سی و پنج
- تو یه عوضی حسودی که هیچ درکی از موقعیتش نداره!
ابریشم با لباس قرمز شبش که هنوز وقت نکرده بود آن را بیرون بیاورد، وسط اتاق ایستاده و داد و فریاد به راه انداخته بود. سجاد توسط دو تا از محافظ‌های ماسک‌پوش اسیر شده و وسط اتاق، به زور زانو زده بود. البته که خود را لایق این وضعیت نمی‌دانست. او با متین سرشاخ شده بود، شجاعت به خرج داده و شکوهمند از عمارت بیرون آمده بودند. کاری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بهزاد خوان زاده در رمان تبهکار هوسباز بهزاد خوان زاده
تصویر شخصیت فرزانه طاهری در رمان تبهکار هوسباز فرزانه طاهری
تصویر شخصیت متین افتخارمنش در رمان تبهکار هوسباز متین افتخارمنش
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیدا

    0

    وای توروخدا زودتر پارت بعدیی🙁👏🏻

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دارم می نویسم حدودا یک ساعت و خورده ای طول می کشه

    ۱ ماه پیش
  • آیلا

    0

    من که ثانیه ها رو میشمرم خیلی جای حساسی مونده🫡🫡😍

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره بدجور

    ۱ ماه پیش
  • آیلا

    0

    از دست تو سجاد اونجا جیمز باند بازی در نمیاوردی فکر اینجاش نکردی که هیچ تازه بلبل زبونی هم میکنه طلوع انقدر عصبانیه که ممکنه سجاد رو به جای مرغ سرخ کنه فکرش رو بکنید 😂😂عاشق روش های شکنجه طلوعم فاطی جونم مثل همیشه عالی دلم واسه اخلاق سادیسمی طلوع تنگ شده بود😂😂

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربانت، اصلا این رمان اگر طلوع سادیسمی رو نداشته باشه جذاب نیست🤣🤭

    ۱ ماه پیش
  • آیلا

    0

    آره والا کلا عاشقشم تو هرحالتی شدیدا جذابه 🫠🫠

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🤭

    ۱ ماه پیش
  • آیلا

    0

    به نظرم طلوع قبلا اشتیاقی به ادامه دادن راه پدرش نداشته وخب پدرش یه جورایی خواسته طلوع افسار *** کنه خب معلومه پدرش اگه بردار بهزاده یه روانی تمام عیار بوده

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا، متاسفانه اسیبی که به طلوع زده خیلی شدیده

    ۱ ماه پیش
  • هستی

    0

    سجاد مثل قبل از تنفر نسبت به طلوع حرف نمیزنه،رفتار های امشبش هم که گویای اینه که..،این دلش گیره فکنم🤣

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فکر کنم اون صیغه کار خودش رو کرده

    ۱ ماه پیش
  • هستی

    0

    سجاد هر وقت میخواد کار های طلوع براش عادی بشه،طلوع یه شگفتی دیگه رقم می زنه😉🤣

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هیج وقت نذار حرکت بعدیت رو بفهمن🤣

    ۱ ماه پیش
  • هستی

    0

    هیجاان این پارت فقطط👀👀

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شر نوشتنش قلبم تپ تپ میکرد

    ۱ ماه پیش
  • هستی

    0

    طلوع، دختر زیبای من از میزان جذاب بودنت کم کن=)

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انصافا کاراش جذابه😏🤭

    ۱ ماه پیش
  • تارا

    0

    خب اقا سجاد دلت درد میکرد یا چی که واسه متین شاخ شدی که طلوع الان میخواد اتیشت بزنه عامو فاز دختره چیه خب از تو دفاع کرده حالا درست متین خطرناکه ولی خب تو مثلا با چی میخواستی هم سجاد هم متین کنار هم داشته باشی

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    منم موندم طلوع به چی فکر میکنه.

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️