طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت سی و ششم :
بابا هنوز حالش خوب نیست. چشمهاش قرمزه و هر چند ثانیه یه بار نفس عمیقی میکشه.
منم کنارش راه میرم و هیچ حرفی نمیزنم.
یکی از پلیسها جلوتر از ما حرکت میکنه و چند نفر دیگه هم پشت سرمون میان.
وقتی از خونه میایم بیرون، هوای بیرون به صورتم میخوره.
چند لحظه وایمیستم و نفس میکشم.
انگار تازه یادم میاد بیرون از اون خونهام.
بابا دستش رو روی شونم میذاره.
ـ سارا..
لطفا صبر کنید...
