ال پیانو به قلم مهتاب جهان فر
پارت پنجاه و ششم :
چند دقیقهای میشد که پروا رفته بود. کارگرها هم یکی یکی وسایلشان را جمع میکردند و میرفتند. نیم ساعت قبل، با تصمیمی ناگهانی، یک سینی از چای تازه دم پر کرده و سمت آموزشگاه رفته بود. کارشان تقریبا تمام شده بود و چای نطلبیدهای که الناز برایشان برد، حسابی به موقع بود.
این پا و آن پایی کرد و آرام گفت:
_ منم دیگه برم.
پویان که مشغول جمع کردن لیوانهای چای از روی میز بود، سر بلند کØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
دارن عطا رو بدبخت میکنن😂
۲ روز پیششادان
0توقف بیجا مانع کسبه .. برو بیرون تو که خریدی هم نداری
۲ روز پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
والاااااا🙄
۲ روز پیششادان
0ان شالله زودتر برسیم به چایی مراسم خواستگاری 🥰🥰
۲ روز پیششادان
0حداقل پویان برای پروا و زنش اول خرید کرد بعد اومد دل الناز رو با خودش برد 🤣🤣
۲ روز پیششادان
0سپنتا جان تو اگه اینقد خوبی برو پس یه دختر خوب دیگه برای خودت پیدا کن .. از الناز واسه تو یکی عروس در نمیاد
۲ روز پیششادان
0چقد این پسره سپنتا گیره ..اصلا ازش خوشم نمیاد..😶😶
۲ روز پیششادان
0به قول الناز کی میگه مشکلی بینتون نبوده ..الناز که اصلا یادش نمیاد هیچی ..🙄🙄
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0اینقد مصرف چایی این چندروز بالا رفته عطا برگرده میفهمه چه خبری بوده🤣