ال پیانو به قلم مهتاب جهان فر
پارت پنجاه و سوم :
الناز در سکوت شانهای بالا انداخت. تمام حواسش پی آن مرد سیاه پوش بود و توجهی به چیز دیگری نداشت. پویان آمده بود و اینطور که ظواهر امر نشان میداد، قرار بود آنجا ماندگار شود! از این فکر، قلبش در سینه لرزید. چه صدایش زده بود؟ همسایه؟ انگار که جدی جدی همسایه شده بودند! چه شوک شیرینی بود که اول روز در دلش نشسته و تمام جانش را درگیر شیرینی این هیجان کرده بود.
نگاه پویان هم هر چند ثانیه یک
لطفا صبر کنید...
