پارت هشتاد و پنجم :
صدای چکیدن مایعی از لولههای بالای سر، سکوت وهمآلود سوله را شکست.
مهوان بیحرکت روی صندلی فلزی خشکش زده بود. نور آبی و نیمهجان چراغهای اضطراری خطوط چهرهاش را مثل تندیسی از سنگ مرمر نشان میداد؛ سرد، تراشخورده و مسخشده. قفسۀ سینهاش با ریتمی تند و نامنظم بالا و پایین میرفت، گویی اکسیژن سوله دیگر توان سیراب کردن ریههایش را نداشت. نگاهش به نقطهای کور روی کف بتنی دوخته
لطفا صبر کنید...

فاطی
0در دریای طوفانی فقط میتوانم به تو تکیه کنم.و من که سختم باز فرو میریزم..منتظر پارت بعدیم..عالی بود