پارت هشتاد و پنجم :

صدای چکیدن مایعی از لوله‌های بالای سر، سکوت وهم‌آلود سوله را شکست.
مهوان بی‌حرکت روی صندلی فلزی خشکش زده بود. نور آبی و نیمه‌جان چراغ‌های اضطراری خطوط چهره‌اش را مثل تندیسی از سنگ مرمر نشان می‌داد؛ سرد، تراش‌خورده و مسخ‌شده. قفسۀ سینه‌اش با ریتمی تند و نامنظم بالا و پایین می‌رفت، گویی اکسیژن سوله دیگر توان سیراب کردن ریه‌هایش را نداشت. نگاهش به نقطه‌ای کور روی کف بتنی دوخته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    در دریای طوفانی فقط میتوانم به تو تکیه کنم.و من که سختم باز فرو میریزم..منتظر پارت بعدیم..عالی بود

    ۲۰ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️