پارت هشتاد و چهارم :
نفسش سوخت وقتی لب زد:
- همونا که کژال رو کشتن.
آویندخت رنگش پرید.
- کژال مگه مرض لاعلاج نداشت؟
- تو هم این خزعبلات رو باور کردی؟
- سوران...
- اگه سکوت کردم، بهخاطر چاوان بود. بخاطر اینکه نمیخواستم بلایی سرش بیاد. اما دیگه بسه سر زیر برف بردن. دیگه بسه هرچی لالمونی گرفتم و رخصت دادم این جماعت هر خبطی دلشون میخواد بکنن.
- دیگه دیره واسه گفتن سوران. سر همهمون به خطره.<
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جون دست گلت درد نکنه عزیزم خدا قوت قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️