پارت هشتاد و چهارم :

نفسش سوخت وقتی لب زد:
- همونا که کژال رو کشتن.
آوین‌دخت رنگش پرید.
- کژال مگه مرض لاعلاج نداشت؟
- تو هم این خزعبلات رو باور کردی؟
- سوران...
- اگه سکوت کردم، به‌خاطر چاوان بود. بخاطر اینکه نمی‌خواستم بلایی سرش بیاد. اما دیگه بسه سر زیر برف بردن. دیگه بسه هرچی لالمونی گرفتم و رخصت دادم این جماعت هر خبطی دلشون می‌خواد بکنن.
- دیگه دیره واسه گفتن سوران. سر همه‌مون به خطره.<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون دست گلت درد نکنه عزیزم خدا قوت قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️