راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت سی و سوم :
راوی *شاهرخ*
نگاهِ مشکیرنگِ دخترک، پر از مبارزه بود؛ انگار وسط یک رینگ نامرئی ایستاده بود و بیآنکه خودش بداند، داشت مقابل حریف قَدر و حرفهایش ایستادگی میکرد.
شاهرخ از دیدنش لذت میبرد.
از این تضاد عجیب خوشش میآمد؛ از ظریف بودن و در عین حال محکم به نظر رسیدنِ دختری که با تمام وجود ادعا داشت که از هیچچیز نمیترسد.
نمیترسد؟
باشد!
شاهرخ آمده بود تا برای حر

لطفا صبر کنید...

Jester
0و اینجاست که معنی دختر بودن بیان میشه ..