پارت سی و سوم :

راوی *شاهرخ*

نگاهِ مشکی‌رنگِ دخترک، پر از مبارزه بود؛ انگار وسط یک رینگ نامرئی ایستاده بود و بی‌آنکه خودش بداند، داشت مقابل حریف قَدر و حرفه‌ایش ایستادگی می‌کرد.
شاهرخ از دیدنش لذت می‌برد.
از این تضاد عجیب خوشش می‌آمد؛ از ظریف بودن و در عین حال محکم به نظر رسیدنِ دختری که با تمام وجود ادعا داشت که از هیچ‌چیز نمی‌ترسد.
نمی‌ترسد؟
باشد!
شاهرخ آمده بود تا برای حر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Jester

    0

    و اینجاست که معنی دختر بودن بیان میشه ..

    ۱ دقیقه پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان)

    1

    الهی این عزیزه بمیره زنیکه …… بتمرگ سرجات قرمصاق 🫥🫥

    ۲ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    دخترمو اذیت می‌کنه فقط🥲

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️