پارت دوازده :
با تکانهای شدیدی بیدار شد.
کسی بر رویش خم شده بود و داشت چیزی میگفت. به سختی چند بار پلک زد تا بتواند او را درست ببیند.
مهرداد بود که دستانش را به کمرش زده بود و با اخم، بالای سرش ایستاده بود.
حرکت ضعیفی کرد و به خاطر دردی که در ناحیه گردن و ستون فقراتش حس کرد، ناخودآگاه دست سالمش را بالا آورد. پیش از اینکه که بتواند گردنش را لمس کند، مهرداد مچش را گرفت.
_ گردنت چی شده؟
دنا
لطفا صبر کنید...

نفس
0دنای بدبخت من که هیچ وقت نمی خوام جاش باشم مغز آدم از هم میپاشه ممنون عزیزم