بیا بازی به قلم مریم پناهی
پارت سوم :
حالا باید راه رفته را بر میگشتم ، نگاهی به آموزشگاه میکنم
خدا لعنتت کنه مرتیکه
دارى کى را میگى
شک زده بدنم حالت آماده باش میگرد ندیده میتوانم حدس بزنم کیست ، حس نزدیکى دوباره اش روحم ىا میخراشد ، سرش را نزدیک صورتم خم می کند و دستش بازوم را در بر میگیرند
ملودى باز داری چیکار میکنی
با کمى فشار بدن سست شده ام را به سمت خودش برمیگرداند و خیره خیره نگاهم میکند شاید برای رفع دلتنگی ، نه نه او خود شیطان است دلتنگی براى او...
باید بیشتر دقت کنی مگه نه
دستش ستایش گونه موهایم را به داخل شال هدایت میکنند و من هنوز قادر نبودم حرکت کنم
چیشده نکنه ترسیدى ، هوم، فرشته ى کوچولو ى من ترسیده حالا باید چیکار کنم
چشمانم را محکم روى هم میفشارم دوباره اوست نه روزى همه عالم فقط او بود و حالا ...
دستانش را محکم پس میزنم
به به آقاى نجاتى شنیدم دارید میمیرید میخواستم براتون کفن سفارش بدم هنوز زنده هستید
فشار ناخن ها به کف دستم آنقدرى هست که بدانم دارند زخم میکنند
بیشتر نزدیک میشود
ملودى دختر خوبى باش ، شیطونى نکن تو که نمیخواى دوباره تکرار بشه مگه نه
لرز میکنم نه من نمیخواستم هیچ کدام از خاطرات تکرار شود هیچ کدام
حالا آروم باش و به من بگو با کى ریختى روهم، بدو دختر خوب
چه میگفت ریختم روهم با چه کسى ؟ منى که بعد از او نتوانستم دست دیگرى را بگیرم لباسم را مرتب میکنم و میخواهم از کنارش بگذرم که مچ دستم اسیر دستش میشود
هنوز جواب من را ندادى
دستش را محکم پس میزنم
به تو هیچ ربطى نداره حالا هم برو کنار باید براى اجرا آماده بشم
بلند میخندد و ناگهان جدى شده سرش را به سمتم خم میکند
ملودى فقط بفهمم خطا کردى خودت که میدونى ..
اره میدانستم که او میتوانست هر کارى کند او زیادى باهوش بود ،اره ،او زیادى براى من باهوش بود
ناگهان رهایم میکند و با دستش آرام گوشه لبش را میخاراند
هنوز هم زیبایى
خشک شده خیره به چشمانش میشوم چه میگفت ؟ باز دیگر چه شیطانى روحش را تسخیر کرده بود
آرام میخندم، هنوز هم خدا گونه نگاه میکرد ، نمیدانم شاید با آن چشمان دو رنگ حق هر کارى را داشت
بدون حرف نگاهش میکنم مانند خدایان رومى بود زیادى زیبا زیادى ...
هرچه بود کلام را از دستم دزدید دیگر نمیتوانستم ادامه دهم او روحم را بازیچه میکرد و من نمى خواستم دوباره بازیچه شوم، بدون حرف از کنارش رد میشوم و عجیب این بود که جلویم رانمی گرفت او همیشه عجیب بود همیشه ..
کمى جلوتر میرم
خانم سلطانى خانم سلطانى صبر کنید
عجب روزى شد
به عقب بر میگردم یکى از شاگردان مرد بود ایستاده منتظر رسیدنش میشوم
سلام خانم سلطانى ببخشید منتظر شدید
چه پسر خوبى بر خلاف آن ...
خواهش میکنم بفرمایید در خدمتم
شنیدم چند روزى نیستید
درسته قراره براى برنامه اى آماده بشم
نمیدانم خطاى دید بود یا ... اما هرچه بود خندید یک لبخند ضعیف
برنامه سه شنبه شب درسته
با تعجب نگاهش میکردم واقعا خندید یا من اشتباه دیدم
خانم سلطانى، خانم سلطانى ...
بله بله سه شنبه شب
پس منتظر اجراتون هستم ، من برم خواهرم منتظر است
سرى تکان میدهم و او ناپدید میشود
درسته امروز با او کلاس نداشتم پس خواهرش را اورده بود
در طول مسیر بازگشت به ایان فکر میکنم و دوباره همه ى خاطرات از جلو چشمانم گذر میکنند اگر او رها نمیکرد شاید با وجود تمام بدی هایش تا ابد رهایش نمیکردم
اخر او خداى من بود زمانى که براى اولین بار در آکادمى دیدمش را یادم هست خیره شده فقط نگاه میکردم مانند الهه ها بود راه رفتنش نگاهش صدایش انگار خداوند او را تجلى آسمان کرده و به زمین فرستاده
زمانى که من حفظ میکردم ، او جلا میداد ،زمانی که مینواختم او زنده می کرد گویى کلاویه ها هم دستانش را ستایش میکردند و من حتى نمیتوانم توصیف کنم که او خدایه موسیقی اکادمی بود با رسیدن به خانه تمام کتاب هاى پیانو را از قفسه بیرون کشیدم و شروع به گشتن میکنم ،اخرش Moonlight Sonata دلم را میبرد
قطعه ای نه زیاد آرام و نه زیاد تند بقولی نه شورشور نه بی نمک بی نمک مناسب براى برنامه
از جایم بلند میشوم قطعه را اماده کرده و کنار میگذارم باید چیزی درست کنم با بازکردن در یخچال تمام امیدم یک باره پرواز میکند چیزی جز یک سیب نیمه خورده شده نیست هیچ چیز خالی خالی حالا من باید در این تایم کم بیرون میرفتم خدای من !!
لطفا صبر کنید...
