بیا بازی به قلم مریم پناهی
پارت دوم :
با وارد شدنم آقای محمودی را میبینم مدرس ویالون چه زود رسیده نگاهم که میکند
بلند میگوید به به خانم چه عجب ما شما را دیدیم
ببخشید کم لطفی از من بود این چند روز زیادی مشغله داشتم
ان شاالله رفع میشه نگران نباشید راستی برای کنسرت سه شنبه شب آماده هستید والا قرار بود آقای نجاتی انجامش بدن اما مثل اینکه یکی از اسپانسرهای کنسرت موافقت نکرده البته اقاى نجاتى هم کمى کسالت دارند و زحمتش می افته گردن شما
چه میگفت زحمت چه می افتاد گردن من؟
آقای محمودی زحمت چی؟
مگر آقای فرخی به شما خبر نداد
آن پیر خرفت دوباره من را به چپش گرفته بود باید بروم و بکشم این مرد حیله گر را یا حداقل می توانم آبی به رویش بپاشم یا لااقل مانند گربه ها صورتش را خراش دهم که البته این کار ها را هم نمی توانم انجام دهم ، از روی اجبار لبخندی می زنم
نه متاسفانه حتما از یاد برده اند
بله بله حتما همینطور است ، دیگر مزاحم نمی شوم یکی از هنرجویان منتظراست پس منتظر هنرنماییتان روی صحنه هستم
دستش را تکان می دهد و از کنارم میگذرد آنقدر شگفت زده هستم که زمزمه وار خداحافظی میکنم چند ثانیه در جایم خشک می شوم چه اتفاقی افتاد ؟
موهایم را کنار میزنم و شتابان به سمت دفتر حرکت میکنم در میزنم
بفرمایید
با تندی تمام در را باز میکنم
به به خانم سلطانی
به ساعتش نگاهى میکند
چه عجب بلاخره ما شما را سر وقت دیدیم
میخواستم همان جا خرخره اش را بجوم و بگویم من همیشه سر وقت می آیم تو نیستى اما خوب
کم لطفى از من بوده شما به بزرگوارى خودتان ببخشید
بلند می خندد طورى که چروک هاى دور دهنش فاصله ها را جا می اندازن و شبیه پارچه چروک شده به هم وصل میشوند دندان هاى ریز و آن چشمان کوچک پشت عینکش دلم را میزند اما خب سعی میکنم بخندم اما حتى لبانم هم یارى ام نمیکنند
بفرمایید بشینید سر پا خوب نیست
خودم را داخل مبل سلطنتى جاى میدهم وکوله را کنار بدنم قفل میکنم
سر راهم اقاى محمودی را دیدم در مورد برنامه سه شنبه شب یه چیز هایی میگفت
چشمانش را ریز می کند و ابرو بالا می اندازد
بله خانم سلطانی متاسفانه برنامه با اختلالاتى روبه رو شده
بلند میشود و خودش را کنارم جاى میدهد ، کمى خودم را جمع و جور میکنم و کوله را جوری تنظیم میکنم که فاصله بیندازد صورتش را نزدیک می کند
اما من مطمئن هستم که شما راه نجات من هستید
دستش را روى مبل پشت سرم جاى میدهد خفگى مانند ماری دور گلویم پیچ می خورد و کم کم وجودم را آلوده میکند دلم میخواهد بلند شوم و فریاد بزنم بس کن من جاى نوه ات هستم پیر مرد اما من کجا و این حرف هاى بى در پیکر باز هم لبانم براى لبخند کج میکنم
درست می فرمایید حالا چه کارى از دست من بر می آید
نزدیک تر میشود و من مانند خرگوش از جایم به عقب میپرم طورى که به دسته مبل میخورم
چیز زیادى نیست یه تک نوازى ساده در اواسط برنامه
چشمانم برق میزند تک نوازى ان هم درفرهنگسرا در میان اساتید
مگر می شود مگر میشود خوشبختى این گونه بر من غالب شود مگر زمانى فراموشم نکرده بود
یعنى شما تا سه شنبه شب وقت دارید ببینید کدام اثر را بهتر میزنید و برای آن شب آماده کنید
چی سه شنبه شب که سه شب دیگر است
دستانش برای لمس دستانم جلو می آید
من به دستان هنرمندشما اعتماد دارم
ناگهان بلند میشوم دستانش که براى لمس دستانم جلو آمده بود خشک شده به سمت خودش باز میگردن
سرفه خشکى میکند
پس این دو روز را در خانه بمان و تمرین کن ،نیاز نیست به آموزشگاه بیاى با منشی صحبت میکنم تا هنرجویان را در جریان بگذارد
آرام بلند شده و خود را پشت میز جاى میدهد،شکم بزگش زیادی خودنمایی میکند، درست انگار توپ بزرگى را زیرآن پنهان کرده دستانش را روی هم می گذارد و با چشمانی که اخطار را فریاد میزنند به چشمانم خیره می شود
خب فکر میکنم دیگر نیازی نیست به شما تاکید کنم که چه افراد مهمی قرار است حضور پیدا کنند ، پس امیدوارم قطعه ای را انتخاب کنید که مناسب مجلس و این بزرگواران باشد
سپس دستانش را تکان می دهد گویی که می خواهد یک پشه مزاحم را دور کند
دیگر می تونید بروید ،سه شنبه شب میبینمتان
با هیجان کوله را بر میدارم و بدون توجه به بی احترامی که در حقم شده بود خداحافظی می کنم و با تمام وجود از آموزشگاه بیرون میزنم شاید واقعا قفسی است که روح آزادم را گرفتار کرده است و من بى خبر آن را در آغوش گرفته ام
لطفا صبر کنید...
