پارت شصت و دوم :

آخر شب که عروسی پایان یافت، پس از رفتن همۀ مهمان‌ها، ناتاشا روی ایوان ویلا چند دقیقه‌ای با قیصر و پسرش مشغول صحبت بود. خدمه در حال تمیز کردن باغ و جمع ‌کردن میز و صندلی‌ها و محافظ‌ها نیز در حیاط در حال رژه بودند. آخر شب، هوا خنک شده بود. فرزین، عسل را که خوابیده بود روی دست‌هایش نگه داشت و به نوشین در مورد شادی گفت:

-این بچه یک لقمه هم غذا نخورد.
نوشین شالش را بیشتر پیش کشید و گÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • macani

    0

    😍😍😍😍 🌫️

    ۱ هفته پیش
  • راز

    1

    خیلی هم خوب❤️❤️❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • رها

    1

    واقعا رمان زیبایی هستش من که هربار با خودنش اذیت میبرم حسم اینطور میگه و باخوندن پارت ها مطمئنتر میشم

    ۱ هفته پیش
  • رها

    0

    بچه ها منظورم این بود لذت میبرم از خواندن رمان متاسفانه گاهی کیبورد من برخلاف خواسته من اشتباهی تایپ می کنه🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • Z.k

    3

    فکرکنم یجوری شادی وابسته آرمین بشه که به خاطر اون هم که شده آرمین همیشگی میشه🤗

    ۱ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    الانشم وابسته شده عاشقش شده شادی🤭✨

    ۱ هفته پیش
  • نانا

    1

    خیلی بابا بودن به آرمین میاد🫠 🧔🏻 ♀️

    ۱ هفته پیش
  • میم

    2

    چه اطلاعات دقیق و باجزئیاتی ازش گیر آورده،انگار از خود مادربزرگ سلیطش پرسیده 😁🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • ارغوان

    3

    سلام، ممنون از پارت زیباتون.. مطمئنم در ادامه با اتفاقای تلخ وشیرین، داستان مثل همیشه در اوج خواهد بود🥰🥰

    ۱ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💕😍

    ۱ هفته پیش
  • نسا

    4

    معلومه که آرمین ، شادی رو خیلی دوست دارهه. وای خدا چقد بابا شدن به آرمین میااد

    ۱ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خیییلی میاد😭💕

    ۱ هفته پیش
  • Biti

    2

    چرا حس میکنم آرمین پسره قیصر هس؟اسمش درست گفتم نه؟یعنی داداش اون پسره اسمش چی بودد

    ۱ هفته پیش
  • مارال

    8

    من که میدونم ارمین و فرزین داداش هستن و نمیتونم ثابت کنم😅

    ۱ هفته پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان)

    3

    واقعا کاش واقعی می بود

    ۱ هفته پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان)

    3

    فرزینم آدم باحالیه ها 😂🫠

    ۱ هفته پیش
  • ...

    4

    خیدایا خیلی بهم میان ، بابا بیاین واقعی زن و شوهر بمونی دیگه شادی هم خوشحال میشه🥹

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️