امکان غیرممکن به قلم مهدیه فیروزی
پارت چهارده :
پلکهای ارکیده به آرامی از هم فاصله گرفتند و سرش را که اندکی کج کرد، نگاهش را دوخت به آسمان روشن و گرفتهی آنسوی پنجره که سقف بالای سر درختی با شاخههای خشک و سپیدپوش از برف بود. برف آمده بود، برف... برف! و ناگهان زمزمهی پیرمرد چنان پیچید در سکوتِ ذهنش که به سیاهیِ آن شب منحوس طلسم شده و تاریک شبیه بود، که سوز سرمایی تنش را پوشاند و سوخت.
- ملاقات دوباره، وقتِ آخرین برف زمستان شما
لطفا صبر کنید...
