پارت چهل و چهارم :


نیشخندی زد و بدون این که چیزی بهم بگه، دست به سینه تکیه به صندلی داد و به عمق چشمام زل زد. برای یک لحظه احساس کردم که دنیای درون چشمام رو مثل یک فیلم عاشقانه و هیجان انگیز، تماشا کرده.
سوال اولم رو پرسیدم:
-وقتی که مقتول رو به قتل رسوندی، یه قتل از پیش برنامه ریزی شده بود یا نه؟
با خونسردی تمام یک تای ابروش رو بالا داد.
-خیلی یهویی شد، کاملا سوپرایزی. در حدی که حتی خودم هم نف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دختر صحرا

    0

    فقط اونجا که گفت سلاح رو خوردم🤣

    ۷ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    کلا فهمید داره دروغ می گه

    ۷ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️