نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت چهل و سوم :
سایکو شانه ای بالا انداخت و چشماش رو توی حدقه چرخوند. انگار چیز بامزه ای رو بهش گفته باشن و اون بخواد رد کنه. با کلافگی دستی به یقه ی کتم کشیدم و درحالیکه صندلی رو عقب می کشیدم تا بتونم پشت میز بشینم، رو کردم به نگهبان و گفتم:
-می شه لطفا اون پوزه بند رو بردارین؟ ما توی یه قرار ملاقات هستیم.
نگهبان برگه ای جلوی روی سایکو گذاشت و گفت:
-امضا کن.
چقدر با لحن خشنی صحبت می کرد! انگار پ
لطفا صبر کنید...

Nil
0نمی دونم چرا اصلاا از ادام حس خوبی نمی گیرمم نباید بهش اعتماد میکردد