شیاطین مقدس به قلم حدیث افشارمهر
پارت هشتاد و سوم :
وحشت کل وجودم رو در بر گرفت. با چشم های گرد شده دستم رو برگردوندم، اما هیچ اثری خون یا گلوله یا زخم روی دستم دیده نمی شد. قلبم توی سینه فرو ریخت وقتی که نگاه لرزونم اهسته بالا اومد و شیشه ی سوراخ شده رو دیدم. دست مایکل بالا اومد و روی گردنش گذاشت و با یک دست، فرمون رو بزور تاب داد. دهنم رو باز کردم تا از وحشت جیغی بکشم، اما ماشین با صدای مهیبی به جسم سختی کوبید و بدن سبکم، توی کابین بالا رفت و
لطفا صبر کنید...
