پیمان به قلم زهرا باقری
پارت شصت و پنجم :
هنوزم دقیق نمیدونستم رها کردن مهمترین کاری که تو زندگیم باید انجام میدادم درست بود یا نه، تنها چیزی که به مغزم سیخونک میزد و هلم میداد بهطرف خونه این بود که ماهان هرجور شده برای آخرین بار بتونه مادرشو ببینه. دروغ چرا، حتی منم علی رغم همه ی خاطرات تلخ، دلم میخواست عمه رو ببینم. هنوزم که درست حسابی بهش فکر میکردم باورم نمیشد که رفته. مدام با این تصور خودمو گول میزدم که برسی
لطفا صبر کنید...
