پارت شصت و چهارم :

همه چیز به بدتر از یه کابوس تبدیل شده بود. از بدن اون موجود پلید گرفته تا نفس های سریع ماهان که انگار به سختی بالا میومدن. درحالی که باید یکی پیدا میشد تا خودمو دلداری بده، تو اون موقعیت دست ماهان و گرفتم و گفتم:
- چیزی نیست، تموم شد...
ولی انگار با این کار فقط داغ دلش و تازه کردم، چون تصمیم گرفت بغل من و برای گریه کردن انتخاب کنه. اون که شروع کرد به عذاداری برای مادرش، حیدری هم ماشین و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    یعنی الان خیلی راحت از کنار اون قبرستون رد شدن برگشتن خونه،بدون اینکه اون کاغذو چال کنن تا این مصیبتا تموم بشه ؟؟😮😮🙏🏻

    ۲۱ ساعت پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    کاغذه باید موقع اذان مغرب دفن بشه، اینا هنوز سه چهار ساعتی باید صبرمیکردن که دیگه ممکن نبود.اول که سگه بیخیالشون نشد، بعدشم که به خاطر عمه اش و ماهان تصمیم گرفت برگرده تا حداقل موقع دفن باشه کنار خانواده اش. اگر نرن ماهان دیگه نمیتونه مادرش و حداقل برای بار آخر ببینه

    ۲۱ ساعت پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    از طرفی ماهان میخواد اون زمان کنار علیرضا هم باشه و در نهایت چاره ای براشون نموند. نگران نباش پیمان پیششه چیزیش نمیشه😂♥️

    ۲۱ ساعت پیش
  • Negar

    1

    دلم برای علیرضا میسوزه. بدبخت فشار روانی روش زیاده

    ۲۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️