پارت سی و نهم :


_مگه تو ننداختی میراث؟ توام مثل یه دستمال من رو انداختی توی سطل زباله، تو با من کمتر از آشغال های دورت رفتار نکردی!

میراث چند قدم به او نزدیک شده با تمام خودداری هایش با نفس نفس می غرد:

_در مورد خودت درست صحبت کن، من اصلا کثافت، نامرد، اما خب می دونی در حق تو یکی نامردی نکردم!

مهتا دلش می خواست مثل او صدایش را بالا ببرد و از آن شب لعنتی بگوید، از آن شبی که در حد مرگ او

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    این میراث عوضی حتی توی خواستگاری هم میگه مهتا لباس ساده بپوشه که نکنه به چشم کسی بیاد

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️