همسر سابق من به قلم پریسا حصیری
پارت سی و نهم :
_مگه تو ننداختی میراث؟ توام مثل یه دستمال من رو انداختی توی سطل زباله، تو با من کمتر از آشغال های دورت رفتار نکردی!
میراث چند قدم به او نزدیک شده با تمام خودداری هایش با نفس نفس می غرد:
_در مورد خودت درست صحبت کن، من اصلا کثافت، نامرد، اما خب می دونی در حق تو یکی نامردی نکردم!
مهتا دلش می خواست مثل او صدایش را بالا ببرد و از آن شب لعنتی بگوید، از آن شبی که در حد مرگ او
لطفا صبر کنید...

مهسا
0این میراث عوضی حتی توی خواستگاری هم میگه مهتا لباس ساده بپوشه که نکنه به چشم کسی بیاد