کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت پنجاه و سوم :
سپس او آرام روبروی لیلی نشست؛ کمی متمایل به سمت چپش، روی صندلی که از میز، فاصله داده بود و لیلی می توانست با گوشه ی چشم، سر تا پای او را ببیند و آنگاه، هر دو منتظر ماندند تا دیگری شروع کند. درحالیکه لیلی نمیدانست چرا در این لحظه از شب، در این سکوت مطلق و به دور از چشم همگان، روبروی این مرد نشسته است؟!.
او برای این دیدار ناگهانی، هیچ برنامهای نریخته و هیچ حرفی، آماده نکرده و Ù

لطفا صبر کنید...

فاطمه
0چرا اینقدر دیر پارت میزارید رمان شما عالیه فقط زود زود پارت بزارید