پارت پنجاه و سوم :

سپس او آرام روبروی لیلی نشست؛ کمی متمایل به سمت چپش، روی صندلی که از میز، فاصله داده بود و لیلی می توانست با گوشه ی چشم، سر تا پای او را ببیند و آنگاه، هر دو منتظر ماندند تا دیگری شروع کند. درحالی‌که لیلی نمی‌دانست چرا در این لحظه از شب، در این سکوت مطلق و به‌ دور از چشم همگان، روبروی این مرد نشسته است؟!.

او برای این دیدار ناگهانی، هیچ برنامه‌ای نریخته و هیچ حرفی، آماده نکرده و Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    چرا اینقدر دیر پارت میزارید رمان شما عالیه فقط زود زود پارت بزارید

    ۴ روز پیش
  • ..م

    1

    که اینطور ،پس اقا از اولش لیلی رو می شناخته. 🙏🏻🌹

    ۳ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    👌

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️