پارت پنجاه و یک :

ورقِ خوشِ روزگار را از دفترِ سرنوشتِ این زن کنده بودند. مچاله شده‌اش را هم انگار تا آن سوی مرزها دور انداخته بودند. ورق‌های دیگرِ این دفتر هم به جوهرِ سیاه آلوده شده... رنگِ بختش بود دیگر! حتی صبح هم که رسید شمشیرِ خورشید از غلافِ خاکستریِ ابرها درنیامد. فضای عمارت را غباری از سایه‌ها کدر کرده بود. همین عمارتی که نفرینش گلوی ترنج را چسبیده و ردِ پنجه‌هایش را چون یادگاریِ تهدیدآمیزی بر آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حافظ در رمان بالانس حافظ
تصویر شخصیت نوا در رمان بالانس نوا
تصویر شخصیت لاله در رمان بالانس لاله
تصویر شخصیت رامین در رمان بالانس رامین
تصویر شخصیت برزین در رمان بالانس برزین
تصویر شخصیت ترنج در رمان بالانس ترنج
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    همینجا ترنج میمیره؟ نگو که این آخرین دیدار مادر و پسره؟ حتی اگه آخریش هم نباشه به نظرم حیف بوده این رابطه مادر پسری خراب شدنش

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نه هنوز آخریش نیست ولی نزدیک به آخریه💔 آره واقعا... رامین بد نابودشون کرد.

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    منی که از همین الان منتظر نشستم واسه پارت بعدی✨🤝🏻

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    به زودی لاو💅

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    یعنی من مطمئنم اگه بالانس کامل بود سیصدبار میخوندمش یجوری که از حفظ بگمش، این داستان همه چیش خیلی قشنگه؛ شخصیتاش، روایتش، قلمش، ایدش، نویسندش😭✨

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قشنگترینم😭✨❤

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    اما خب.. با تموم حرص خوردنام بهترین رمانیه که این روزا دنبالش میکنم که جا داره بگم فقطم بالانس و دنبال میکنم😭✨ حتی توی حرص *** فقط خودت انقد موفقی خانم ابدالی😭😂 ولی واقعا داستان به چه جاهایی رسیده، ماچ به ذهنت دختر عجب چیزی نوشتی✨

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    غش می‌کنم من الان برات بهترین😭✨

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    خیلی دارم حرص میخورم، واقعا خیلی دارم حرص میخورم این قسمتای فلش بک و باید بگردم دنبال یه راهی که بتونم رامین و تحمل کنم هرچند مطمئنم هیچ راهی وجود نداره این بزمجه معلومه حالا هستش و وای.. فقط از فکر اینکه باز بریم آینده و بشینه شال ترنج و بو بکشه مغزم رد میده🧘🏻

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای دیگه رامین و زنده نمی‌ذاری😂

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    چرا اون تیکه خداحافظی حافظ باید انقد سنگین و تلخ باشه؟ اون حجم از سنگینیش و منم حس کردم و حقیقتا حس خوبی ندارم، بچه گناه داشت.. میخواست با مادرش بره.. مرده شور ببرتت رامین، اصن من نمیدونم ترنج چرا شر اینو از سر همه کم نمیکنه؟ پوتینشو دربیاره فرو کنه تو حلقش

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اون خداحافظیش با حافظ یه حسِ تلخی داره چون این مادر و پسر هیچوقت از هم جدا نبودن💔

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    خاک تو سرت محبوبه، عشق؟ عشق به گور هفت جد و آبادش خندیده که حس رامین باشه😒 این آدم مریضه، اسکله، الاغه، نفهمه، یک کلکسیون از ویژگیای خل و چلانه، این آدم اصن آدم نیست، حسش عشق باشه؟ کاکتوس تو حلقت محبوبه تا دوباره نگی ایدعای عیشق میکینه🦖

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    ترکیدم😂😂😂

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    این الاغ آخه میفهمه؟ انقد خودتو خسته نکن حرصش فقط مال خودته🤝🏻 اینم یکیه عین شوهرت که.. که راستی مگه ترنج اصلا زن یکی دیگه نیست؟ طلاق که نگرفته تا جاییکه یادمه شوهرش فقط رفت معلومم نشد اصلا برگشت یا نه، شاید حافظم خرابه نکنه به رامین چیز دیگه ای گفته بوده؟🤔

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قشنگ فهمیدیا🫣 اینکه ترنجم انقد تو نگاهش این آدم نفرت انگیز و وقیحه که هیچ جوره کوتاه نمیاد، بخاطر همینه. درواقع رامین حرفی از ازدواج نزد اگه دقت کرده باشی؛ منظورش فقط رابطه بود فقط به طور مستقیم بیان نشد🍃

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    ترنج.. ترنج.. تو رو جون بچت دو دقیقه بیخیال صداقت وحشتناکت شو، حداقل بیا نرم نرمک خودتو *** نشون بده و بگو بله تا یه راه فراری پیدا کنی، اینهمه لجاجت سر خودتو به باد میده، یکم ماربازی و زرنگی دربیار به جایی برنمیخوره چقد تو ساده ای آخه😭

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    از این سیاست‌ها اگه داشت که وضعش این نبود😂💔

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    عمیقا حس میکنم رامین که تو هیچ پخی نیستی، ینی کافیه با یه بشکن بت پخ کنم تا دست به شلوار شی، داری خودتو برای ترنج گنده میکنی که بترسونیش اون محبوبه هم.. باشه بنظرم نمیخوای در بیفتی، ولی خاک تو سرت محبوبه

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    ببین متاسفانه یکم دیوونه‌ست جدی😂🍃 محبوبه کار دستمون میده...

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    چه میدونم زن یه تکونی به خودت بده، الان که گورشو گم کرده و محبوبه هم نیستش، سفر قندهار نرفتن بالاخره نهایت نیم ساعت بعد برمی گردن که اونم نوا و لاله خوابن، بپر بیرون از اون عمارت کوفتی و برو حافظ و از مدرسه بردار، رامین به اندازه کافی رو اعصابمه ترنج تو دیگه نه😭😂

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    پارت بعد بهش میرسیم که قطعا موندنی نیست؛ ولی واقعا راهِ فراری وجود نداره، حالا چرا؟ معلوم میشه😂🍃

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    هزارتا راه به ذهنم میرسه برای فرار ولی ترنج میشینه عزا میگیره یا اینو میچزونه، حتی ترنجم داره حرصم میده😭😂 درک میکنم که ضعف داره و رامینم دست میذاره رو نقطه ضعفش و تحت کنترل میگیرتش ولی واقعا اگه رفتن ریسک داره، موندنم ریسکه؛ از کجا معلوم دو روز دیگه حافظ تو بغلش نباشه و تهدیدش نکنه؟

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    برای همینه که می‌دونه به هر طریقی شده باید فرار کنه منتها یکم دست و پاشو گم کرده که خب تو این موقعیت طبیعیه مخصوصا همونطور که خودت گفتی سر حافظ ضعف داره، باید یکم فکرش رو جمع کنه.

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    هر پارت که میگذره رامین غیرقابل تحملتر میشه برام، واقعا دیگه نمیدونم چطور باید تحملش کنم، این حجم از عوضی بودنش یجوری رو مخم میره که داره جدا اذیتم میکنه حضورش، حس میکنم دیگه حتی نمیتونم اسمشو تحمل کنم، حتی نمیدونم چه فحشی میتونم بدم که یه کوچولو نسبت بهش سبک شم، هر فحشی کمشه لامصب، بمیر دیگه رامین!

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقم این تازه فلش‌بکه؛ تو زمانِ حالم متاسفانه داریمش😔😂

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️