پارت پنجاه :

دیگر اگر می‌خواست هم نمی‌توانست از فهمیدن فرار کند. برقِ موذیانه‌ی چشمانِ این مرد شوخی نبود که نفس در سینه‌ی ترنج حبس کرد. دید که او در فاصله‌ی کمی مقابلش ایستاده و ساقه‌ی گل را میانِ انگشتانش چرخ می‌داد. چرخ‌دنده‌های مغزش آنقدر گیج برای پردازش چرخیدند که سر آخر از جا درآمدند و سخت لحظه‌ای نگاهش میانِ چشمانِ رامین و گل در دستِ او جابه‌جا شد. حتی سخت‌تر و شوکه، با ناباوری لب لرزان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حافظ در رمان بالانس حافظ
تصویر شخصیت نوا در رمان بالانس نوا
تصویر شخصیت لاله در رمان بالانس لاله
تصویر شخصیت رامین در رمان بالانس رامین
تصویر شخصیت برزین در رمان بالانس برزین
تصویر شخصیت ترنج در رمان بالانس ترنج
آخرین نظرات ارسال شده
  • رزا

    0

    معصومه جان حق داری گلایه کنی واقعا این قلم دلنشین و قوی نیاز به حمایت بی نهایت داره قلمت مانا عزیزم پاینده باشی من بی صبرانه منتظر پارت گذاریم کوتاهی مخاطبانت را ببخش گلم

    ۲ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    نیاز دارم مثل برق و باد این یه هفته بگذره، معصومه نمیتونی به پارت هدیه فکر کنی؟ فکر خوبیه ها🥺😂

    ۸ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    فکر خوبیه ولی... 😭😂

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    واقعا بالانس و نمیتونم به کلمه توصیف کنم، این قصه منو تو خودش غرق کرده، باهاش زندگی میکنم، هرچقدر از همه چی تموم بودنش بگم کمه، قشنگه مثل قشنگی خود نویسنده که واقعا فقط خودش میتونست این شاهکارو بنویسه😭✨🔥

    ۸ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقِ من و ببین اومده من و به غش بندازه😭❤✨

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    حافظ طفلک.. خبر نداره چی به مادرش گذشته💔 وقتی فکر میکنم به اینکه ترنج چیا شنید و تجربه کرد بعدم رامین با نهایت بی رحمی حافظ و بیست سال ازش بیزار کرد با ماجرای دروغ ول کردنش، دلم خیلی میسوزه براشون، باز بیشتر دلسوز ترنجم، این زن واسه اینکه پسرش بیست سال حتی ندونه مرده و نیاد پیشش زیادی مظلوم بود💔

    ۸ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اینه که دردِ اتفاقِ افتاده برای این مادر و پسر و بیشتر می‌کنه💔

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    وای خیلی بد بود وقتی گفت یه روز حافظ میره مدرسه و دیگه برنمیگرده😐💔🍃 ینی قشنگ خالی شدن ته دل ترنج و حس کردم، این زن همیشه خودشو فدا میکنه ولی اینجا دیگه فدا کردن خودش به معنی مرگه، رامین واقعا خود مرگه، چه بختی داشتی تو ترنج، سیاهیش آسمونِ شب و میمونه!

    ۸ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    خیلی ترس داشت اون لحظه براش؛ اونم برای ترنجی که همه‌ی زندگیش تو وجود حافظ خلاصه شده.

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    حالام که عین.. مهدیه فحش نده🧘🏻 حالام که عین یه جونور وحشی نشسته به نگهبانی که یوقت ترنج فرار نکنه، خودتو بدبختی کردی ترنج، بخاطر بچه هایی اومدی اینجا که خودشون نشونه بودن برای رفتنت، حالا کی میتونه رامینو از برق بکشه؟ کثافت میگه رو جواب مثبتت فکن! ینی ترنج از دونفر فرار کرد، گیر جمعشون افتاد!

    ۸ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    ترنج از دو نفر فرار کرد گیر جمعشون افتاد! وای این و عالی گفتی😂

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    رامین از اون دسته آدماست که دنیا رو هم دو دستی تقدیمش کنی باز میگه نه میدونی حق من بیشتر ازیناس! ترنجم شده همون چیزی که حق خودش میدونه، سهمش! عین یه کالا! رامین عوضی هیچکس و جز خودش نمیبینه، جوری حرف میزنه انگار داره ترنج و به قیمت آینده و جون حافظ میخره! همه براش وسیلن!

    ۸ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    انگار همه‌ی آدما براش کالاهای پشت ویترینن که هروقت از هرکی خوشش اومد به هر قیمتی حالا می‌تونه بخرتش!

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    بفرما.. من گفتم اینم یکیه عین اونا تنها فرقش کت تنشه، دیدی ترنج؟ دیدی؟ واقعا لعنت به اون روزی که تو واسه کار اومدی تو این عمارت، موندن تو اون خونه خیلی بهتر از فرار و رسیدن به رامین بود، ینی رامین در حدی آشغاله که بابای ترنج و بیاری جلوش تعظیم میکنه! این یارو روانیه، روانی!

    ۸ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دقیقا.. ظاهرِ محترم و اتوکشیده‌اش ترنج و گول زد، به علاوه اینکه درست همونجور که نوا رو با توهم ناجی بودنِ خودش براش بزرگ کرد، خودش رو برای ترنجم ناجی نشون داد.

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    همونجا جاش بود ترنج جای کپ کردن سر رامینو بکوبه تو دیوار بلکه همون موقع بمیره دیگه از فلش بک که می زنیم بیرون کلا همه چی عوض شده باشه عینهو این فیلمای فانتزی، ینی اگه میخواستم میزان تفی که لایق صورت رامینه تو روش بندازم الان گوشیم سوخته بود! وای مرتیکه.. این از بابا و شوهر ترنج بدتره!

    ۸ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اونوقت باید یه ژانر فانتزی هم می‌زدم تنگِ باقیِ ژانرا😂

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    دستت طلا ترنج، دلمو خنک کردی، تو که مردی ولی حداقل خیالم راحته یکی کوبیدی تو صورت مرتیکه🧘🏻 با اون پوزخند چلغوزش که انگار نیسان آبی زده به سپرش همونقد کج شده لب و لوچش، برو بمیر با این پیشنهادت که زورم میاد بگم پیشنهاد بود، تهشم.. وای من هرکاری میکنم نمیتونم آرامش خودمو حفظ کنم، تهشم تهدید میکنه!!

    ۸ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اینکه سعی می‌کنی بهش فحش ندی ولی بازم نمیشه خیلی خوبه😂😂

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    اون سیلی رو خیلی زودتر باید میخوردی رامین، دقیقا از همون سری اول که به خودت اجازه دادی ترنج رو لمس کنی، جاش بود این دهمین سیلی باشه که ازش میخوری ولی بیا قبول کن که خیلیم چسبید، اصن نهایت آرامش منی بود که اون لحظه جهت حفظ خونسردیم این مدلی درحال کسب آرامش بودم🧘🏻

    ۸ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اون سیلی تراپیِ خالص بود، مخصوصا که از سمتِ ترنج بود😂

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    توی تموم پارت یه حرف درست زدی رامین، اونم اینکه یه جونور ناشناخته ای🤝🏻 فکنم وقتشه سریعتر بیان رو این موجود ناشناخته تحقیقات جدی انجام بدن و بفهمن جنسش از چیه، تنها چیزی که من فهمیدم اینه که حاوی مقدار زیادی پیازه ازونا که آدمو کور میکنه همچین که تند و تیزه، یه مقدارم پاهاش سُمه میمونه، بزمجس🍃

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    مُردم یعنی😂😂

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    رسما داره میگه زنم شو تا پسرت زنده بمونه! بعدم با افتخار از جونور بودنش میگه و آشغال بودن خودشو برای بار هزارم جوری ثابت می کنه که جاش بود همونجا ترنج گرهش بزنه و بندازتش تو سطل آشغال تا اینجوری بفهمه جاش کجاست و بقول ترنج باز با این ثروت باد آوردش برامون سخنرانی نکنه🤝🏻

    ۲۰ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    واقعا نشون داد ترنج در وصفش خوب گفت که کفتاره!

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    کسی که تو رو مجبور به ازدواج با بهار کرد که خیلیم در حق بهار ظلم کرد، حتما میدونست تو چقدر درمورد مسئله ازدواج چلغوز رفتار میکنی رامین🧘🏻 این چیزی که تو گفتی بیشتر باید براش دنبال شریک تجاری بگردی نه شریک زندگی، انگار معامله میکنه؛ اونم چه معامله ای!!

    ۲۰ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    طرفِ مقابلش و انسان نمی‌بینه؛ یه حق و یه کالا می‌بینه که «باید» برای خودش باشه!

    ۷ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    من بعد از هر پارتی که رامین توشه: به تمرین آرامش فوری در ده دقیقه خوش آمدید🧘🏻

    ۲۰ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای ترکیدم😂😂😂

    ۷ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️