پارت چهل و هشتم :
قلبم گرفت نه از حرفی که زد، از این که صدایش را این طور می شنیدم.
آدم وقتی کسی را دوست داشته باشد حتی قهر کوتاهش هم برایش سنگین تمام می شود.
فرضیه های منفی را کنار زدم و از در ملایمت وارد شدم:
_سعید جان، قهر کردی؟
_نه
رنگ و بوی لحن کلامش خلاف این موضوع را ثابت می کرد.حیف که طاقت ناراحتی اش را نداشتم.لبخند خیلی کوچکی زدم:
_صدات که میگه قهری
_ نیستم، حالا شاید یه کم...م
لطفا صبر کنید...
