تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت هشتاد و پنجم :
گوشی را برداشتم و به فرزاد زنگ زدم و گفتم: فرزاد، لطف کن خودت و میترا و سامان و کیوان بیاید تو آلاچیق. کس دیگه ای هم باهاتون نباشه لطفاً. ... نه چیزی نیست ... منتظرم.
هر چهار نفر آمدند نگرانی در صورتشان موج میزد و با بهت به من نگاه می کردند.
-بشینید بچه ها.
-چی شده ترانه؟ اتفاقی افتاده؟
-نه کیوان چیزی نیست. می خواستم ازتون یه کمک بگیرم. نمی خواستم جلوی بقیه صحبت کنیم شما که می دونید
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🙏🏻💫
۴ ساعت پیشآنا
0ممنون از قلمتون من دوست ندارم ترانه رامحتاج وبی پول ببینم چون زجر عاطفی واحساسی میبینه دیگه زجر مادی فکر کنم زیادیه
دیروز
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
این تلنگری خواهد بود که ترانه رو رشد بده منم با شما موافقم عزیز دلم👌🏻💫
دیروزآنا
0من از خوندن این رمان لذت میبرم فقط میشه پارت ها کمی طولانی بشه
دیروز
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
درود عزیز دلم 😍 در حال نگارشه ولی به پارت به برنامه قبلی اضافه کردم دیگه شنبه ها هم پارت جدید داریم😉🎉
دیروز
لطفا صبر کنید...

آنا
0ممنون از پاسختون